تبليغاتX
خاطرات لوطی های با عشق گذر بازار

خاطرات لوطی های با عشق گذر بازار

دنیا دو روزه ، غم مخور ... عشق و صفا کن جون داداش !

تو محل ما یه آدم درست و حسابی ام باشه همین آمیرزا غلوم علیه. با سوات و کمالات و حلاوات و افاضات و اضافات و خلاصه هر چی بگم کم گفتم از این مرد.
هر روز بعد از ظهر وخت پایین کشیدن کرکره های بازار می ره قهوه خونه سر گذر که همش دو قدم اونورتر دکون نمدمالیشه و روزنومه صبحو بلن بلن واسه اهل محل روخونی می کنه. ماشالاش باشه چه صدای بگیری ام داره. موقع خوندنش همه سر تا پا گوش می شن و تا نقطه آخر خبرای دربار تموم نشه لب به دیشلمه لب سوز و لب دوز حاج اکبر آقا با اون سماور بزرگ طلاش نمی زنن. من موندم چرا این تیکه جواهر نرفته وزیر وکیلی چیزی بشه و مونده کنج دکون نمدمالیش و از صب تا شب با یه مشت (نفر) شتر و متعلقاتش ور میره.
یه وختایی هم با رفقا میریم و میشینیم تو قهوه خونه، به گوش دادن رادیو . عجب چیزیه این رادیو. وقتی موسیقی میذاره صدا نفس کشیدنمونم نمیاد .
القصه حوالی همین روزای آخر اردیبهشت بود که لم داده بودم رو تخت پشت حوض قهوه خونه و داشتم از شما چه پنهون کوچه رو دید می زدم. دم غروب ، رفت و اومد تو بازار زیاده ... آمار می گرفتم یه وخ کم و کسری پیش نیاد که یهو مراد با اون شیکم قلمبه ش پرید رو تخت:
- دِ مرد ناحسابی! یه کاری نکن پرتمون کنن بیرون ها ... مردم دارن روزنومه گوش میدن. مگه کری؟ نمی بینی؟!
- خیله خب بابا! تو که بیشتر زدی زیر غلغل! بیبین چی می گم. یه هفته دیگه تولد ممده. بالاخره باید انرژی بشکن و پشتک وارومون از یه جایی بیاد یا نه؟ ها؟ رفتم وردست عباس آقا قناد کار یاد بیگیرم برا تولدش کیک درس کنیم.
- تو یه هفته ای خیلی هنر کنی بتونی خوب آرد الک کنی ...
- چی می گی توام هیچی حالیت نیس. اوسام کلی دوسم داره. از صب تا شب خامه میده بم بخورم. اصلا من برا این کار به دنیا اومدم!
- توام که همش به فکر اون شیکم وامونده تی ... به! داش رحیم گل و گلدون ...
- سلام رفقا! چطوری حسن؟ مراد اون خامه چیه رو سیبیل و سر و لباست؟ تو گنج غلت زدی؟!
- رفته قنادی شاگردی که برا تولد ممد بتونه کیک درس کنه بش بدیم ... جون خودش ...
- چی می گی توام هیچی حالیت نیس. اوسام کلی دوسم...
- دعوا بسه ... های حسن! تو پاشو اینور بشین! سرتو چرخوندی نچرخوندی ها ... پس این ممد کجاست ... هرچی میگم من نیستم حواست به این حسن باشه ، مگه گوش میده ؟ میخواد یکی خودشو بپاد ...
- نمدونم ... گفت میخواد آبجیشو ببره نمیدونم کجا ... زود برمیگرده ...
-  خب، حالا ممد و آبجیشو ول کن ببینم چی می گفتی ... آره همین روزا ممد دنیا میاد ... عاشق رادیو و ساز و آوازه. مگه ندیدی خوش داره کشیک که وامیسه سر هشتی قهوه خونه و لنگ میچرخونه دور دستش یا شبا دراز می کشه رو بهارخواب، ماه و ستاره های آسمونو می شمره و ... و ... خلاصه همیشه باید یکی زیر گوشش یه چیزی بخونه.
- خوبه ولی آخه با کودوم پول؟ با ماچ و قربونت برم که حتی نمی ذارن پیچ زلفشو بچرخونیم، چه رسد به گرفتنش!
- حسن هیچی حالیش نیس! باز شروع کرد!
- جلو بچه بده اینطور حرف زدن ( با سرش مرادو نشون داد که داشت با سیبیلش ور می رفت و چشاش چپ شده بود ... )
- مث مرد کار می کنیم.
- حمالی نباشه، هر چی باشه ...
- امروز یکی اومد پیشم. می گف نمدونم جورناجوره ... جول ورنه ... جک و ... نه، این نه ... جادو جمبلیه ... خلاصه تو روزنومه آمیرزا غلوم علی می نویسه ...
- جورنالیست ...
- آره، آره، همین ... جون کلوم این که جورکشیده نالانی بود بنده خدا. می گف تو این یه ماهه پن شیش باره یه عده آدم زبون نفهم لات سیبیلو (البته دور از جون شما باشه) می ریزن تو دفترشون و همه چیو بهم می ریزن. اینام هر بار با هزار زور زدن روزنومه شونو سرپا نیگه می دارن. اما دیگه خسته شدن و می خوان غلبه شون مثل شه ...
- مقابله به مثل کنن ...
- خبه حالا! ننه ایرادی! خواست یه چن وخ وایسیم کیشیک بدیم که این قاسم رییس و دار و دسته ش ازمون بترسن و در برن و دیگه پس کله شونوم نیگا نکنن که یه وخ دوباره ما رو بیبینن و دوباره باز بترسن و در برن ... پول خوبی توشه ...
سرتونو چه درد بدم. فردا سحر گیساشو شونه  نزده، پاشنه هامونو کشیدیم بالا و پیش به سوی لاله زار ... عجب جاییه این راسته ... آدم دلش همچی قیلی ویلی میره این ضعیفه های رنگی رنگی رو که می بینه ... هر چند هر وقت میریم اونجا این رحیم اونقد میگه استغفرالله که زهرمار آدم می کنه ...
- رحیم بیبین سینما چی داره ؟ اینکه داش فردین خودمونه که ... میخوای روز تولد ممد بیایم سینما ؟ خیلی وخته ها نیومدیم ...
- من که میدونم تو چه مرگته که ... حالا بذ بیبینیم این داشمون چی میگه ...
- باشه بابا ... چیزی نگفتم که ... پیرن صورتی دل منو بردی ... کشتی تو منو غممو نخوردی ...
- عربده نزن بابا ... حالا این وسط مگه وقت این حرفاس آخه ؟ ... نیگا بقیه چه خوش اطوار را میرن ... ما رو بیبین تو رو خدا ...
- باشه داش رحیم ... شوما قات نزن ... یواش میخونم ... دیگه با غضب منو نیگا نکن ... دیگه روزگارمو سیا نکن ...
- استغفرالله ...
مخلص کلوم اینکه هرطور بود دفتر روزنومه این داشمونو پیدا کردیم ... عجب جایی بود ... تو عمرم اون همه کتاب ییهویی یه جا ندیده بودم ... داشتیم با کریم ، با دهنی که چنان باز بود که همه امعا و احشامون معلوم بود در و دیوارو قورت میدادیم که رحیم گلوشو صاف کرد و تازه فهمیدیم کی هستیم و کجاییم ...
- آقای رحیم مطمئنید اینا آدمش هستن ؟
- زکی ... این چرا اینقد تیتیشه رحیم ؟
- حسن می بندی یا ... ؟
- من که چیزی نگفتم ... آره داش من ... هر کاری بخوای می کنیم ... البت شرط داره ... ما فقط کارایی رو می کنیم که شرافتمون به خطر نیفته ... حالیته که چی میگم ؟
- بله آقا ... من فقط ازتون میخوام که مدت زمانی اینجاها باشید ، بلکه شاید این اراذلی که روزگار ما رو سیاه کردند ، کمی شرمنده بشند و دست ازین کارای قبیحشون بردارند ...
ییهو  این وسط قلی که باهاس زود تر ازینا نطقش وا میشد دراومد :
- خیالت تخت ... این بی مراما کم به مام نامردی نکردن ... کلا تو ذاتشونه که اینقد ...
- خب پس ... من به شما اطمینان دارم ... امیدوارم باعث شرمندگی ما نشید ...
- گفتم که خیالت تخت ... چن بار میگن ؟
- ببخشید ... منظور بدی نداشتم ... من یه پولی به عنوان پیش پرداخت بهتون میدم ... بقیه ش باشه برای وقتی که کار تموم میشه ...
- باشه آقای جان وال جان ... من ازین بچه ها امینم ... شوما هم سر قولت وایسا ...
خلاصه اومدیم بیرون ... یه راست رفتیم قهوه خونه حاج اکبر ... ممدم اونجا بود ...
- کدوم ... لااله الا الله ... کجا بودید آخه ... تموم بازارو گشتم ...
- رفته بودیم پی یه لقمه نون ...
- همه با هم ... کمتون نشه یه وخت !
رحیم چشم و ابرویی بالا پایین کرد و گفت :
- نه داش ... توام خواستی بیا ... خوش میذگره ...
همچن موقع قاسم و دار و دسته ش اومدن تو ...
- داش قاسم چه بویی میاد  اینجا ...
- آره ... مگه چه خبره ... اُه اُه ... بیبینین کیا اینجان ...
- من که پیش تر گفتم ... بوگندشون تا هفت تا محل میاد ... حاج اکبر ، نبینم مشتریات اینا باشن ...
رحیم به زور قلی رو گرفته بود و ممد به زور مرادو ... منم خودمو گرفتم و جوری که همه بشنفن گفتم : " ما که میدونیم درد اینا چیه ... "
اگه قاسم رییس بدونه چه بلایی میخواد سرش بیاد ، اینقد کرکری نمیخونه ...
تو راه خونه کلی با ممد حرف زدم و راضیش کردم که باهامون بیاد سر کار تازه مون ...
- بابا ... ممد ... ما که همیشه سر گذر وایمیسیم ... خیال کن اونجام سر گذر ... تازه بهتره که ...
- واس تو شاید بیتر باشه حسنی ... ولی واس ما نه ... بابا اونجا اصلا آدم کیفور نمیشه ...آدم یه طوریش میشه ...
- ریفیق این کاره رو رحیم پیدا کرده ... همه مون هم میریم ... تو که نمیخوای تنهایی وایسی سر گذر ؟ ... هان ... میخوای ؟
- چی بگم ...
- چی بگم نداریم ... میای ...
صبح زود از رو پشت بوم رفتم سراغ ممد ... به زور بیدارش کردم و را افتادیم سمت زورخونه ... آخه قراربود اونجا منتظر بقیه شیم ... را افتادیم سمت لاله زار و این وسط رحیم هی بهم چش غره می رفت ... رسیدیم اونجا و بیرون وایسادیم ... واقعا نمیدونم چرا این ممد میگه اینجا آدم دلش می گیره ... من که میگم خیلی خوش آب و رنگه ...
- رحیم ؟
- هان ؟
- یواش بابا ... ممد نشنوه ... میگم خریدی اونو ؟
- نه هنو ... بذ حقوقمونو بیگیریم ... آی قلی ... نیشت چرا وازه ؟
- میگم چرا یارو ، تیتیشو میگم ... چرا اینقد چرب و چیلی بود ؟ ... اونوقت ننه م به من میگه تند تند برو حموم ... اینو ببینه احتمالا تو خونه هم راش نمیده ...
- نه بابا اینطوریام نیس ... میگن نمیدونم چی چیه ... از فرنگیا یاد گرفتن ...
- مُده ... اینو آقا سلیمون می گفت ... می گفت از وختی این فرنگیا این قرتی بازیا رو یاد این مردم دادن ، دیگه نمیتونه کله هر کسی رو با کاسه ...
- حسن اونا کین دارن میان ؟
- کیا رو میگی داش ؟ ... اینجا همه دارن میان خب ...
- دِ مزخرف نگو حسن ... منم می بینمشون داش رحیم ... انگار مثل ما لوطی ان ...
- نه بابا مراد ... انگار دار و دسته قاسم رییسن ...
- آره ... کریم درست میگه ... منم می بینمشون ... یه چیزی هم دستشونه ...
- چماق دستشونه دیگه ... پس فک کردی با گل و شیرینی میان دعوا ؟
- آخ گفتی شیرینی ... عباس آقا انداختم بیرون ... گفت صد رحمت به حسن کچل و کلی داد و بیداد کرد ... منم اومدم بیرون ...
- عباس آقا چی کار من داره آخه ؟
- اونارو ول کنید حالا ... اینارو بیچسبید .. خوب حواستونو جم کنیدا ... الانه که باهاس غیرتتونو نیشونه این لاکردارا بدید ...
اولش یه کم گرخیدم ... اما بعدش که دیدم ده ، سینزده نفر بیشتر نیستن ، خیالم راحت شد ... اولش ما رو هل دادن و چن تاشون دویدن بالا ... رحیم و قلی موندن پایینو بقیه تیز رفتیم بالا ... یه کم بعد هم رحیم و قلی دنبال کاظم و جلال دوییدن و اومدن بالا ... هرچی دم دستمون میومد برمیداشتیم و می کوبیدیم تو سر و کله هم ... یه چن بار فکر کردم قلی زد تو سرم ... ولی تو اون گیر و دار معلوم نبود کی دوسته و کی دشمن ... خودم هم دو سه بار با یه کتاب خیلی گنده زدم تو صورت ممد ، یه بارم اشتباهی دست مرادو گاز گرفتم که داشت خفه م می کرد ... ولی در هر حال کلی تفریح کردیم ... همه جا پر کاغذ شده بود و دو تا میزم دمر شده بودن ... یواش یواش همه شون از ترسشون دمشونو گذاشتن رو کولشونو رفتن ... همین موقع تیتیش اومد و وقتی دید که اونا فرار کرده ن ، اول از خوشحالی پوستش گل انداخت و سرخ شد ... البت بعدش به رحیم که گفتم فک کنم یه کم سرخاب مالیده بود ، اونم اون رنگی شد ... بعد همچی رنگش سفید شد که فهمیدم سفیداب هم بعله ... بعد شروع کرد از خوشی به عربده کشیدن و ما هم برگشتیم خونه تا تنهایی بیشتر شادی و تفریح کنه ... خیلی هم خوشحال بودیم ، آخه یه کم دیگه پول بیشتر داد و گفت که دیگه اونورا آفتابی نشیم ... واقعا که چقد این تیتیش آدم خوبی بود ... منو بگو که چقد ازش بدم میومد !


نویسندگان : نگار و شیوا

طرح : آوا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:43  توسط شیوا  | 

شنبه 24 اسفند :
امروز از صبح علی الطلوع، ننه اومد سروختم که" فردا، پس فردا عید میاد و تو هنوز هیچ کاری نکردی، آخه این چه وعضشه؟ آخر می¬میرم و تو رو تو لباس دومادی نمی¬بینم." گفتم:" آخه ننه عید چه ربطی به دومادی داره؟ بذار دو دقه کپه مرگمونو بذاریم ، همین که پاشم میرم هر چن تا عروس که دلت بخواد واست جور می کنم ." ننه هم نه گذاشت و برداشت دو تا فحش آب کشیده تحویلم داد و گفت: "آخه کی به تو زن میده ؟ مرد که تا لنگ ظهر بخوابه که دیگه مرد نیست .آقاتو بیبین آخه . تا نصفه شب با اون رفیقای بدتر از خودت تو کوچه پس کوچه ولی، تا لنگ ظهرم که می گیری می خوابی. این که نشد زندگی آخه . پاشو برو یه دست لباس واس خودت بگیر ، میریم عید دیدنی زشته با این لباسا ..." منم که دیدم دیگه نمیشه خوابید ، پا شدم رفتم پی حسن که بریم خرید عید! هرکدوم یه دست کت و شلوار نو خریدیم و یه جفت کفش. نونوار شدن همانا و تار عنکبوت بستن آنی جیب همانا ... آخه آدم دردشو به کی بگه شب عیدی؟ به بازرسین افت قیمت ؟!
دوشنبه 26 اسفند :
الان که دارم می نویسم ، خیلی مچاله م جون تو . کلا عید چیز خوبیه ها ، ولی مگه ننه میذاره آب خوش از گلوت پایین بره ؟ از دو ماه مونده به عید بساط خونه تکونیمون به راس . آخه یکی نیست بگه بابا این دیوار کلفتیش هی هر سال نصف میشه بس که میسابیش ! جرئت داری بگو به ننه ! بازم بحث زن گرفتنو پیش میکشه. کلا به این ننه من هر چی بگی ، میگه تو اول زن بگیر، بعدشم ازین فوضولیا به تو نیومده . همین دیروزی حسن می گفت : " کاش ننه منم مثل ننه تو یه کم به فکر پسرش بود . هر چی دختر می پسندم میگم واسم بیگیر ، میگه زودته ، هنوز عقلت به این چیزا نمی رسه ." عجب حکایتیه ها !
از صبح هزار تا کار کردم ، آب حوضو کشیدم و حسابی برقش انداختم، شد عینهو آینه ، چهار تا قالی شستم ، کلی آجیل و میوه خریدم و همه رو یه تنه آوردم خونه، نفت خریدم چراغ موشی ها رو پر کنم و خلاصه خدا به سر شاهده، ننه م ازم خیلی راضی بود! برا همینم اجازه داد که با ریفیقا این آخر سالی بریم یکم سر چارسوق وایستیم به دید زدن ... کلا عید چیز خوبیه ها ! نه که بخوام بگم بده ...
سه شنبه 27 اسفند :
امشب شب چهارشنبه سوری بود . الان دمدمای صبه . خر و پف همه دنیا بلنده جز من. چقد خوب بود . کلی کیف کردیم . پاچه شلوار حسن وقتی داشت چش چرونی می کرد و می خوند :"زردی تو از من ، سرخی تو از من "، آتیش گرفت و نمی دونید چه بلبشویی راه افتاد ! ولی خدایی خیلی خنده دار بودها ! بعدش هم آقا چادر چارقد سرش کرد و رفت در خونه زری اینا قاشق زنی . از شانس بدش سرهنگ که همون بابای زری باشه ، درو واز کرد و حسنم از ترس رسوا شدنش ، صداش در نیومده بود و فقط ظرفش و برده بود جلو تا سرهنگ پرش کنه . همگی تو کوچه کناری منتظرش بودیم که حسن خان اومد . رنگ به رو نداشت و دست و پاش همچی انگار که آل دیده باشه می لرزید . مام نامردی نکردیم و صدای خنده مون همه محله رو برداشت . مخلص کلوم اینکه امروز حسن حسابی خوش شانسی آورد و ما هم یه دل سیر خندیدیم ...
چهارشنبه 28 اسفند :
امروز خیلی خوش گذشت جون شوما ! سر و صورتمونو سیاه کردیم، داریه دمبک مونو دس گرفتیم و بشکن زنون ریختیم تو بازار که : "ارباب خودم سلام و علیکم ، ارباب خودم سرتو بالا کن ، ارباب خودم اخماتو واکن ، ارباب خودم بزبز قندی ، ارباب خودم چرا نمی خندی ، حاجی فیروزه بله سالی یه روزه بله ... " بعد هم همگی رفتیم حموم . به قول ننه ، این حموم آخر سال ، خستگی یه سالو می شوره و می بره !
پنج شنبه 29 اسفند :
فردا عیده و ننه هی میدوه این ور و اونور که :"خدا مرگم بده ،همه کارام مونده و سال نو داره میاد . " ننه هامون ما رو مسئول تخم مرغ رنگی عید کرده بودن. اما دریغ از یه دونه تخم تو مرغدونی. تو بگو مرغام تو تعطیلات نوروز کار و بارو تخته کرده بودن. رحیم گفت "حالا چه خاکی سر کنم؟!" و ادای دیشب زری رو در آورد. حسن یه سقلمه محکم نثارش کرد که: "دیگه ازین غلطا کردی، نکردی ها!". مغز متفکر گروه یعنی کریم یهو عربده زد:"موسیقی! با موسیقی تحریکش کنیم!" دویید یه آبکش آورد و چپه گذاش رو زانوش و بنا کرد به زدن! آبکشو از دستش کشیدم که: "کرمون کردی کریم!" حسن گفت "باید نازش کنیم! اینطوری احساس آرامش بهش دست میده و راحت تر کارشو درست انجام میده!" رحیم اما مخالفت موکدشو با هر گونه "ازین کارا" اعلام کرد و گفت که "بهتره دعا کنیم! رحمت خدا خیلی دور نیست، فقط کافیه بیاد!" جر و بحث حسابی بالا گرفته بود و نزدیک بود کار به کتک کاری (همونجایی که خیلی باریکه) بکشه اما یهو مرغه قدقدی فرمود و یکی که چه عرض کنم، پنج تا تخم گذاشت. چهارتاشو رنگ زدیم و پنجمیو نیمرو کردیم و خوردیم. به آبجی کوچیکه هم هیچی ندادیم، چون همه زحمتاشو خودمون کشیده بودیم!
جمعه 1 فروردین :
به به ... عید شما مبارک ... صد سال به این سالا ... به شادی و خوشی ... ایشالا عروسی آقازاده ... از وقتی توپ سال نو رو در کردن، کلی ازین حرفا زدن و زدیم ... خیلی خوش گذشت . فقط بدیش این بود که عیدی از کسی نگرفتم . تمام کیف عید به همین عیدیشه . وقتی یواشکی به ننه گفتم : " چرا هیچ کس بهم عیدی نمیده ؟ " جوری که همه بشنون داد زد که : " الان باید نوه ت عیدی بگیره . حیا کن !" منم گفتم : " منم همینو میگم ننه ... " شب که رفتم دیدن رفقا ، کاشف به عمل اومد که اونا هم از عیدی و این حرفا بی نصیب بودن . فقط حسن یه چیزایی می گفت در مورد دختر خان داییش که ماشالا چقد بزرگ و خانوم شده !
دوشنبه 4 فروردین :
من عیدی میخوام ...
سه شنبه 5 فروردین :
باد بهاری خورده بود به کله م و هوا ورم داش با رفقا بریم بیرون شهر صفا. جیبامو پر آجیل کیشمیش کردم و به ننه گفتم می ریم یه جای خوب واس سیزده بدر پیدا کنیم این تن بمیره. ننه ناله کرد که دیر بیای رات نمی دم، این خط، اینم نشون. (دساشو تو هوا تکون تکون داد) حسن گفت که نهار خونه خان داییش مهمونه و نیشش تا بناگوش وا شد . ما هیچ وخت نمی فهمیم این حسن چشه !!! قرارمون شد ساعت 4، سر کوچه خان دائیش. گفت خیله خب . ساعت شد 5 و از حسن خبری نیست که نیست. کریم که خونه خان دایی رو می شناخت گفت بریم صداش کنیم که زود بریم دیگه. در زدن همان و پدیدار شدن یه شاه وش ماه رخ زهره جبین (البت فقط و همش به چشم خواهری) همان و افتادن دوزاری ما که چرا حسن تا اسم خان دائیش میاد وسط ، نیشش تا اونور گوشش وا میشه همان. گفتم : "ببخشید آبجی میشه داش حسن ما رو صدا کنید . ما یک ساعته منتظرشیم ، ولی ..." حسن اما پی اش اومده بود ... ای ناقلا!
جمعه 8 فروردین :
من نمیدونم از دست این ننه چی کار کنم . اون کم بود آبجی کوچیکه هم تازگی ها واس من زبون وا کرده . امروز بدجور پاپیم شده بودن . می گه :" دخترا دیگه مردایی که پاشنه کفششونو می خوابونن و چهار من سیبیل دارن و مثل شوما ها بی سواتن و لنگ رو دوش، خوش ندارن ، حالا همه پی مردایی ان که میرن فرنگ واس درس خوندن و کلشونو روغن می مالن و صورتشون بلا نسبت عین ..." اینجا که رسید درومدم که: "د درز بیگیر، هی هیچی نمی گم، قباحت داره والا" ننه از سر طرفداری در دهنمو بست که: " آره دیگه . واس همینه که هیچکی حاضر نیست زنت بده !" این آبجی از وختی میره دانشگاه ، خیلی بلا شده، پر درآورده! یا باید یه فکری به حال اون بکنم ، یا خودم !
شنبه 9 فروردین :
من عیدی میخوام ... رفقا میگن دیگه چشم انتظارش نباش ... ولی کار دله ، مگه میشه منتظر نبود ... به قول آقاجون ، خدا بزرگه ...
چهارشنبه 13 فروردین :
امروز جا شوما خالی رفتیم سیزده به در ... کلی با رفقا تفریح کردیم ، گل کوچیک بازی کردیم ، رحیمو انداختیم تو رودخونه که فکر حسن بود ، سبزه گره زدیم تا بختمون وا شه !!! و ... کریم می گفت که شنیده ننه ش به ننه من گفته : " اینا با این چیزا آدم نمیشن ، باید براشون چنار گره بزنیم ! "
پنج شنبه 14 فروردین :
همچنان عیدی میخوام ...

نویسندگان : نگار و شیوا

طرح : آوا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:22  توسط شیوا  | 


ای لعل لبت به دلنوازی مشهور ... وی روی خوشت به ترک تازی مشهور

با زلف تو قصه ‌ایست ما را مشکل ... همچون شب یلدا به درازی مشهور
سلام خدمت داشا و آبجی خانومای گل خودم . من کی باشم ؟ صب کن بت میگم ... این شاخ شمشادی که داره واست نطق میکنه ، اسمش ممّده و با ریفیقش حسن ، قراره واس شوما از خاطراتش بگه و از روزهایی که ... آره دیگه : روزهای دور جاهلی !
من که زیاد اهل روزنومه و مجله و این حرفا نیستم . چن روز پیشا بود که حسن اومد و بهم گفت : " داش ممّد ! بیا بیبین چی کار واست پیدا کردم . " گفتم بیبین چی پیدا کرده ، گفت " چند تا ازین بچه دانجّو ها دور هم جم شدن و یه دفتر دستکی راه انداختن و اسمشو گذاشتن کاروان . حالا هم واس شب یلدا میخوان یه روزنومه ای بدن بیرون . " گفتم : " خب ! این چه دخلی به من و تو که بی سواتیم و یه لا قبا داره ؟ " گفت : " دِ نگرفتی دیگه لوطی ! ( لا اله الا الله ! این کارای حسنا ، آدمو دق میده ... جون آدمو بالا میاره دو کلمه حرف بزنه ) اونا از ما خواستن که به عنوان دو تا ... ( اینجا رو درز می گیرم !!! هر حرفی رو که نمیشه هر جا زد !!! ) واسشون یه خاطره از اون قدیم ندیما بگیم ... " نذاشتم دیگه ادامه بده و گفتم : " بیبین حسنی ! این کارا به من و تو نیومده ! من و تو که بی سواتیم . مارو چه به این مهندسا آخه ؟؟؟ نه دیگه . هیچ چی نگو ... من نیستم داش ... " حسن یه کم چپ چپ نیگام کرد و بعد گفت : " واس من دیگه آرتیس بازی در نیار ... هر کی هم که ندونه ، این ریفیقت که میدونه اون قدیما واس فرنگیس چه شعرا که نمینوشتی !!! " حقش بود که یه دونه بزنم تو سرش تا حالیش شه که آدم نباید اسم ناموس مردمو همه جا هوار بزنه . ولی این حرفش منو برد به اون روزای خیلی دور ... فرنگیس ، دختر اعیونی محله ... سر یه اتفاقی که خیلی سال پیشا شب یلدا ، پیش اومد ، ننه ش دیگه اونو نداد بهم . بگذریم ... اینم از بخت ماست دیگه . آره داشتم چی می گفتم ؟ بینیویس ... خلاصه قبول کردم که یه چیزایی ازون قدیم ندیما واستون بگم . چه روزایی بود ...
ما از بچگی با هم بودیم . خودم و حسن و کِریم و رحیم و ... میگم . اون وختا که کوچیک بودم و سر به راه و حرفِ ننه گوش کن !!!، عاشق شب یلدا بودم و دور هم نشستن های پا کرسی ، هندونه و آجیل . از صبح ذوق می کردم واس شب و دور هم جم شدنا . از مدرسه بدو میومدم خونه و کمک ننه می کردم . ننه م از صبح علی الطلوع که بیدار میشد ، شروع می کرد به تمیز کردن خونه و آب و جارو کردنش . بعد هم می رفت و جلو خونه رو آب و جارو می کرد . یعنی اون وختا همه این کارو می کردن . ننه کلی قصه و مَثـَل بلت بود . شبا که دور هم جم میشدیم ، کلی قصه تعریف می کرد . می گفت : " نور و تاریکی همیشه دارن با هم می جنگن . یه وخ میبینی که نور برد و یه وخ میبینی تاریکی . امشب جنگ بین نور و تاریکی تموم میشه و خورشید خانم فردا صبح به دنیا میاد . ( آخ که من همیشه عاشق این خورشید خانم بودم !!! ) زمستون دو چله ست : چله بزرگه و چله كوچیكه . چله بزرگه از اول برج جدی تا ده برج دلو ست ، كه نفس زمين دزدیده میشه و تك سرما میشكنه . از اون به بعد، تا آخر برج دلو كه چله كوچیكه س . كاري كه چله بزرگه نكرده چله كوچیكه مي كنه و چله كوچیكه گفته اگه پشتم به بهار نبود بچه رو تو قنداق خشك مي كردم . سرماي چله بزرگه هیچ وقت به پاي سرماي چله كوچیكه نمي رسه ... "
بعد ترا ، یعنی اون وختایی که یه کم رعناتر شدیم !!! از صبح شب یلدا با بچه ها میرفتیم بیرون و با صدای بلند داد می زدیم و آواز میخوندیم : " غروبا که روشن میشه چراغا ... میا ن از مدرسه خونه کلاغا ... یاد حرفای اون روزت میفتم ... که تا گفتی به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من ... اسیر دل بودم من ... " گاهی هم از خودمون حرکات موزون در میاوردیم . یه کم سر گذر وایمیسادیم و گشت و گذاری می کردیم و بعدش می رفتیم حموم .  آخه حموم رفتن روز شب یلدا اون قدیما رسم بود . یادش بخیر . اون وختا که تو خونه ها حموم نبود . هفته ای یه بار با ریفیقای لوطیمون می رفتیم گرمابه گلستان ، که صاحبش اکبر آقا ، حمومی محل بود . تو اون سرما که جون آدمیزاد انگار که میخواست از دهنش بزنه بیرون ، اون حموم گرم و با صفا ، حکم بهشتو داشت واسمون . می رفتیم و یه حالی می کردیم که نگو . بساط کیسه کشی و مشت و مالمون به راه بود . بعد هم یکی دو نفرمون پا میشدن و مَثـَل های خنده دار و لطیفه های نغز واسمون تعریف می کردن تا دلمون همچی شاد بشه . معمولا این جاها بود که من و حسن دست به کار می شدیم . تمام اهل محل می گفتن که هیچ کی تو شرّو ور گفتن و خندوندن مردم ، به پای من و حسن نمی رسه . آره دیگه ... این طوریاس .
وقتی از کار حموم و شست و شو فارغ می شدیم ، نوبت ، نوبت ِ رفتن قهوه خونه بود و شنیدن نقّالی ِ مرشد و بچه مرشد . من یکی که عاشق شاهنومه و نقّالی های مرشد بودم . عجب روزایی بوده ن . تموم اهل محل جم میشدن اونجا تا شاهنومه گوش کنن و همدیگه رو ببینن . بعضی وختا هم که نمیتونستیم بریم ، با لوطی ها جم می شدیم خونه یکی ، تا با هم حکایت های شاهنومه رو بخونیم .
یادمه اون وختا ننه م واس وا شدن بخت آبجی کوچیکه ، یه پنبه زن رو روز شب یلدا میاورد خونه . منم از همه جا بی خبر ، یهو میومدم خونه و میدیدم آبجی خانوم داره از وسط کمون پنبه زن بدبخت رد میشه . از دست این ضعیفه جماعت !!!
یه روز ، سر شب هندونه خریده بودیم و داشتیم با ریفیقا برمی گشتیم خونه که یهو رگ خل بازیمون پُکید و شروع کردیم با هندونه ها دست رشته بازی کردن !!! تو همین حین بود که ننه فرنگیس یهویی از خونه سرشو بیرون کرد و داد زد : " چه خبرتونه لندهورا !!! ما نباید از دست شما یک شب آسایش داشته با... !!! " چشمتون روز بد نبینه ... حسن یکی از هندونه ها رو محکم کوبوند تو سر ننه فرنگیس و ... آره دیگه . اینم از بخت بد ماست که هر چی بلاس باهاس سر ما بیاد ... خلاصه فرنگیسو داده ن به یه آقا مهندس تازه از فرنگ اومده و ما موندیم تنها و بی یار !!! آره ... اشک من خودتو نیگه دار ، نیا پایین ، منو رسوا می کنی ... نه بابا ! مرد که گریه نمی کنه آخه !!!
اون وختا شبای یلدا صفای خاصی داشت . هنوزم داره ... ولی نه مثل اون روزا ... دیگه مثل قدیما دور کرسی ِ نقل های ننه بزرگ جم نمیشیم تا واسمون قصه شاه پریون بگه و آقا بزرگ شاهنومه بگیره دستش . دیگه مثل قدیما همه دور کرسی ، دیوان داش حافظ رو دست به دست نمی چرخونیم تا بدیم که آقا بزرگ واسمون تفأل بزنه . دیگه مثل قدیما تا صبح نمیشینیم مشاعره کنیم و گل بگیم و گل بشنفیم ... دیگه مثل قدیما ... ای بابا ... دلم پُکید جون شوما ... همه چیز عوض شده . آدما واسه هیچی وقت ندارن . آدما فقط دارن میدون . آدما حموم تو خونه شون میسازن که چی ؟ که وقتشون سر حموم رفتن بیرون نره . آدما سالی یه بار اونم تو عید فقط میرن خونه همدیگه واس دید و بازدید . تازه خیلیا همونم نمی کنن جون شوما . نوه ها دیگه پا قصه های ننه بزرگاشون نمیشینن ، آخه ننه بزرگا هم دیگه دل و دماغ قصه گفتن ندارن . آدما دیگه شاهنومه نمیخونن . آخه شاهنومه رو باهاس فرنگی ها بخونن . میگن به من چه که فری کیه ؟ منوچ کیه ؟ رستم چرا رستم شده ؟ آدما می رن هیکلشونو می کنن عینهو رستم و پوریای ولی ، ولی اخلاقشون عینهو اکوان دیو میمونه . یادش بخیر اون وختا که یه بار حسن انگار کرده بود که بیژنه و یه هفته رفته بود ته یه چاهی بسط نشسته بود و می گفت منتظر منیژه ست ... آدما دیگه عاشق نمیشن و برن تو کوچه و بیابون داد بزنن : " آخ که دیگه فرنگیس ، عشق تو داغونم کرد ... " آدما حالا فقط فکر می کنن عاشقن . عشقشون شده پولو اتولو ( همون که شوما بهش میگید ماشین !!! ) و ... دیگه فرهادی نمونده که واس شیرینش جونشو بذاره و ... به قول آبجی کوچیکه ، اون موقع آدما کلی وقت داشتن واس عاشقی . ولی الان بنی آدم دنبال چیزایین که انگار می کنن مهمن و همه ش دارن دور خودشون میچرخن . اون وختا مجنونا غیرت داشته ن . یکیش خود ما . همیشه سر گذر وایمیسادیم که کسی نگاه چپ به لیلیمون نکنه ( حسن رو قلم میگیریم ، اونقد لیلی داشت که وخت نمیکرد مواظب همه شون باشه ) ، ناموس مردم هم ناموس خودمون بود جون شوما . حالا چی ؟ یکی باهاس خود جناب مجنون رو جم کنه ... اون قدیما ، واس اینکه دل یار رو ببریم ، باهاس مرد می بودیم ، باهاس سیبیل داشتی و صد البت ، مرام لوطی گری ، حالا چی ؟ ... یه زمانی بود که وقتی با لوطی ها زیر سقف آسمون می کپیدیم و ستاره ها رو از رو پشت بوم دید می زدیم و حافظ می خوندیم ، یه " کمان ِ ابرو " و " زلف ِ سیاه " و " چشم ِ نرگس " ما رو می برد به جاهایی که این آدما با اون اتول های آخرین سیستُمشون هم نمیتونن برن اونجا . آره ... بابا !!! آخه این چه وضعشه ؟
آی حسنی ... خدا بگم چی کارت کنه . چقدر حرف زدم . شوما به عظمت خودتون ببخشید . بیبین اون که نمیخواست بینیویسه چقدر نوشت ها !!!
مخلص کلوم اینکه ، شب یلداتون مبارک ها باشه و کنار عایله محترم بهتون خوش ها بگذره . شاید یه روزی بیاد که بازم روز شب یلدا جم شیم بریم حموم که کرم دلاکه مشت و مالمون بده و من و حسنم حسابی بخندونیمتون .
دلم میخواد برم یه جای دور ِ دور ِ دور ... دلم واس اون روزا تنگ شده ... واس روزهای دور جاهلی ...

کاروان نشریه دانشجویی دانشکده فنی دانشگاه تهرانه که این مطلب به مناسبت شب یلدا چاپ شد .
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 17:30  توسط شیوا  | 

آخه حسن اینا چیه نوشتی ؟؟؟ دِ آخه مرد ناحسابی آبرومونو بردی که !!! نمیگی این ممد ِ بنده خدا آبرو داره پیش ننه ش و اهل کوچه و بازار ؟؟؟ چرا بحث ناموسی راه انداختی تو این آشفته بازار ؟؟؟؟ عینهو کش تنبون ولت کردن هر چی خواستی نوشتی ؟؟؟ بابا آخه من و تو بی سواتو چه به این سیستّما ؟؟؟؟ پیتزا چیه ؟؟؟ مترو چیه ؟؟؟ پاساژ چیه ؟؟؟ همون بازار زیر گذر منظورته ؟؟؟ همون که با رحیم و کِریم و بقیه داشا هر روز میریم سرش هیز ... آخ نه چی گفتم !!! میریم سرش مواظب ناموس مردم باشیم ؟؟؟ وایمیسادیم مبادا این بچه سوسول بالا شهریا نیان واس آبجیامون ایجاد مزاحمت کنن ... همین !!!آآآآآآآآآآآآآآآی نفس کش ... اون تیزی رو بکش کنار بچه قرتی ... اماااااااان .
بحث پیرمردا رو چرا کشیدی وسط ؟؟؟؟ همه میدونن ، اوس کریمم میدونه ، ازین جوونا چه پنهون ما به همه این بزرگوارا به چشم پدری نیگا میکنیم !!! نه چیز دیگه !!! ور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به قول ننه ممد : وا خدا مرگم بده ... چه حرفا !!!! ... میدونی که .
چیییییییییییز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه بگو تو رو خدا ... بیا تصور کن !!!! خجالت نکشی یه وقتا !!!!؟؟؟
راستی گفتی هلووووووو ... بعدا باهاس باهات مفصل صحبت کنم !!!! تک خوری در ملا عام ؟؟؟؟؟ ها ؟؟؟؟ داشتیم لوطی ؟؟؟؟
آهان !!!! یاد اون وقتایی افتادم که با رحیم تو این باغای طهرون خودمون قدم میزدیم و درباره گرونی و جوونا و ... غر میزدیم ... اون موقع که پارک و شهر بازی و این چیزا نبود که . دلمون خوش بود سر بازار و زیر گذر و سر کوچه ... اینا (میدونی کیا رو میگم !!! نه بلند نگو ) وایمیسادیم ، زنجیری بود می چرخوندیم و شهر فرنگی بود میدیدیم و ... پیرمردم پیریای قدیم ... ها ؟؟؟ امان ازین جوونای جنگولک این دوره زمونه ... امااااااااااان
راستی گفتی سیییییبــییییییییل ... آخ که سیبیل چقدر قشنگه ... بیا بریم بیگییریمش واسه من ... خیلی وخته دلم پیشش مونده ... لعبتیه واس خودش
بی ما نری سر اصل مطلب هااااااااا ... اصلا من میییمییییییرم واس اصل مطلب ... آدمی همچین همچون حال به حال میشه ... حالا همه با هم میریم سر اطل مطلب !!! بریم ؟؟؟ رخصت ؟؟؟ چرا اینطوری نیگا میکنی ؟؟؟ خب ادامه میدیییییییییم ...
باید بگم بت افتخار میکنم داش حسن ... اون قدیما هم که روزنومه ها فروش داشتن به خاطر داش حسن خودمون بود ... یادته ؟؟؟؟
انسونا که بزرگ میشن رعنا میشن ، رسمی میشن ، بزرگ میشن ... چرا من و تو و بقیه لوطیا بزرگ نمیشیم که دیگه ننه هامون نفرین و ناله نکننمون ، هی نگن باید زن بستونی بل آدم شی ؟؟؟؟ بیا بزرگ نشیم ... همین طوری عالیه ... ملتفتی که چی میگم ؟؟؟؟ مگه الان بهمون بد میگذره آخه ؟؟؟ دردمون چیه که بزرگ شیم ؟؟؟؟؟
این دنیا بیوفاس ... به یکی میده میشه قارون و قیصر و ... میشه دانجو و دکتر و مهنس ... به یکی هم نمیده و میشه حسن و ممّد و رحیم و کریم و ... اینه رسم این دور و زمونه بی ... بی چی ؟؟؟؟

اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ !!!!! چقدر اراجیف !!!! منو جمم کن داش ... دامنم از دست برفت ... جم کن منو مرد ... آبروی نداشته مون رفت ... خوبه ننه ممّد و ننه حسن و ننه رحیم و ننه کریم و ننه ... با این تکنولوژی ها و این چیزای ترسناک مانوس نیستن ، وگرنه عاقمون میکردنا !!!! نه حسنی ؟؟؟؟

ادامه دارد ........

امضا : ممّد پرتقالی (مرد جاده و کامیون) ، معروف به شیوا


پ.ن 1 : این مزخرفا اراجیفین بد تر از اون اراجیف !!! این نویسنده چن شبه نخوابیده و بی خوابی زده به سرش ... نویسندگان تحت تعقیب هستند به علت هیزی ، علافی و بیکاری ، چند فقره آدم دزدی به همراه نویسنده اراجیف قبلی ، عربده کشی در مکان های فرهنگی و آکادمیک ، به کار بردن الفاظ زشت و زننده مانند ... و ... و ... و ... و ... که حتی بی ادب ترین لوطی زیر بازارچه را هم کبود و خجلت زده میکنند ، ... چیه ؟؟؟؟ بازم میخوای ؟؟؟ زیادن ... نمیشه بر شمرد ... خلاصه اگه دیدیشون سریع فرار کن ... ارزش نداره جونتو به خطر بندازی !!!! آره

پ.ن 2 : همون

پ.ن 3 : این دو نفر واسه هر مزخرفی ذهنشون یاری میده ... اصلا اینا اگه شرّ و ور نگن میمیرن ... پس نگران مخ اینا نباشید ... مواظب چیز خودتون باشید ... مخ بابا ، مخ ... بی ادب باز تصور کردی ؟؟؟؟؟ با توام ... آره دیگه بی تربیت

پ.ن 4 : کامنت بذارید وگرنه ... وگرنه ... وگرنه ... وگرنه ... وگرنه ... هرچی سرتون اومد تقصیر خودتونه ... میبینید که حرف حساب حالیشون نیست ... هست ؟؟؟؟؟

پ.ن 5 : آقا من شرمنده ... صبح شد و باز من خوابم نمیبره .... آخه این چه وضعشه ؟؟؟؟؟ آآآآآآآآآی مشدی حسن خوابی ؟؟؟؟؟

پ.ن 6 : .........

پ.ن 7 : شب بخیر ... به ستاره و بنفشه و .... سلام گرم و صمیمانه مرا بفرست ... ها ؟؟؟ فحشم نده مشدی جون ، منظوری نداشتم به مولا

امضا : مامور دولت ( مامور و معذور )

پ.ن  ( پ.ن ) ؟ : آآآآآآآآخ نزن مشتی ، غلط کردم ... خب سلام نرسون ، آآآآآآآآآآآآی ......


توضیح : این دو تا بلاگ ( این و قبلی ) از بلاگ 360 نگار . و جوابشم کامنتیه که من گذاشتم براش . اگه خواستید سر بزنید اونجا هم هست .

مخلصیم

شیوا

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:49  توسط شیوا  | 

Image and video hosting by TinyPic

یکی بود یکی نبود
یه روزی تنگ غروب
خیابونا شلوغ پلوغ
کرم بازاری ها، مغازه ها، ته کشیده
قدم مشتری ها هی تند و تند
چونه هاشون داغ داغ
دودای هوای شهرمون رنگ ... اه، بی خیالش
دل آدما، همسایه ها ... آخ تنگ تنگ
تو شیکم گربه ها و کفترا هی قار و قور
موشا و کلاغارم دیگه نگو
(بالاخره چیزمون طبقه طبقه س دیگه، نه؟ هر کی و چی جای خودش ... راستی ... میشه لطفا تصور نکنی ... بی ادب ... خرس بی خاصیت)
مسافرا تو متروها هزار هزار
پولای خوابونده تو برخی حسابا هوار هوار
همه راننده تاکسی هام ماشالله قورمه سبزی دوست (!!!)
هلوهام دوون دوون تو پاساژای محلشون (حالا بعضی ها آبدار، بعضی ها بی آب، بعضی هام 99% سرخ!!!!!!!!)
پیرپاتالا ... خبه حالا ...
منظورم همون سالمندای مهربون شهرمونه
که صبا، روزنامه به دست
صفحه حاوی جدولشو چاق می کنن
میان و نیمکتای پارکامونو پر می کنن
(چقدم خداییش خوشگلن، ور رفتن باهاشون ملسه، یکیشو خودم دارم! راستی راستی باحالن)
دردسوتون ندم، خلاصه از صب تا شب با همدیگه بحث می کنن
یا تند و تند درباره تربیت نسل جدید (یا شایدم بی تربیتی) نظریه ساطع می کنن
یا ته توی قضیه گروونی رو در میارن
یا ام اینکه یاد گذشته ها رو می کنن، آه می کشن:
می بینین تو رو به خدا
لبویی رفته به جاش ذرت مکزیک اومده (با قارچ و پنیر پیتزا و سس هزارجزیره و ... وای خدا ... سیبیل ... بیا، مال تو!)
جون شما ... بی خیال بقیه صحبتاشون
اینایی که خوندین دوستان ... تو حرفه ما بهش میگن براعت استهلال با تاکید روی ت و لام ...
توصیفی دقیق و برنامه ریزی شده از چیزایی که باید دیده بهش می شد فضاسازی قرن بوق:
آره خب ... دیگه بریم سر اصل مطلب (لپات یخ نکنه یه وقت آقا پسر، با تو نبودم رفیق) ... داشتم می فرمودم
یه روزی تنگ غروب
یکی داشت کم کمک از راه می رسید
سوار یه غاز سفید
از پشت کوهای بینالود، عینهو خورشید
درینگ درینگ
مامانش، مهمون ناخونده داری
مامانش اینورو دید
اون ورو دید
بلند بلند هی می گفت : بفرمایید تو
(خب البته درستش بیرونه ... اگه یک کمکی دقت مرحمت داشته باشین)
تعارف می کنید ... جون شما ... نه نکنید ... آخه خب بفرمایید
دیدین که ... آدما که بزرگ می شن، رعنا میشن، کلی ام رسمی میشن:
استدلالت چیه که نمی خوای بیای؟ بمونی کنار ما؟ هان؟ ای بابا ... آخه من یکی که نمی فهمم
آخه خب من نمی خوام جای کسی تنگ بکنم ... دل کسی تنگ بکنم ... چشم کسی تنگ بکنم و خب جاهای دیگه رو ... حتی اگه امکاناتش برام فراهم باشه
اصلا مگه این دنیا چی داره که بنده نوعی دلمو بهش خوش بکنم؟
یکی نیس بهم بگه نونت نبود، آبت نبود، سوار این سرسره ترقی شدنت دیگه چی بود
هان؟
.
.
.
ادامه دارد.............
.
پی نوشت 1 : این نوشته کاملا وتماما اراجیف یک ذهن بیمار است و هیچگونه ارزش قانونی دیگری ندارد ... ادامه شم اگه به دنیا اومد، همینطور
پی نوشت 2 : تاکیدی موکد بر پی نوشت 1
پی نوشت 3 : امیدوارم مخم یاری کنه ... ادامه شو بتونم خوب در بیارم ... مختونو بیشتر بخورم ... تا اینجا که خیلی خوشمزه بود ... قبول دارین؟
پی نوشت 4 : کامنت نذارین دلخور می شم، ممکنه یه وقت یه کارایی بکنم که دوس ندارم ... منظورم به زور متوسل شدنه!!!...... باشه، حالا تو هی بخند ... کوه به کوه نمی رسه، آدم به آدم که می رسه ... قضیه اثبات پذیر تجربیه!!!... خب شاید دیگه هیچ وقت همو نبینیم ها ... بیا و این دل ریش مارم یکم شاد کن ... چیزی ازت کم میشه آخه؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 19:29  توسط نگار  | 

 

داشتم صفحه هاي قديمي رو زير و رو مي کردم . آخ که با هر کدوم چه خاطراتي که نداشتيم . دلم کلي هندونه شد جون شوما . هواي قديما رو کردم . اون وختا که با رفقا از خروس خون تا نيمه هاي شب بيرون بوديم و خوش ميذگرونديم . اون وختا که دور هم جمع مي شديم و مي زديم و مي خونديم . اينو نگفتم به شوما ها . هر کدوممون يه سازي دستمون مي گرفتيم . همه عشق موسيقي بوديم و هستيم . عالمي داشتيم . رحيم تار مي زد و حسن سه تار . کِريم ويولن مي زد ، قلي تنبک . منم که دستي تو کمانچه داشتم . مخلص کلوم اينکه اين رفقاي آسمون جل هميشه خدا بساط عيش و طربمون جور ِ جور بود .
يه شب رو بوم خونه حسن اينا بوديم . تابستون بود و قرار بود شب رو رو پشت بوم بخوابيم . حسن هم زده بود زير عربده که : " پيرهن صورتي دل منو بردي ، کشتي تو منو غممو نخوردي ، نشون به اون نشون يادته ، گل سرخي روي موهات نشوندي ، گفتي من ميرم الان زودي برمي گردم ... " خلاصه ما هم که از همه جا بي خبر ، گفتيم دمت گرم داش ، ناز نفست و اين حرفا . يهو ديديم نخير . انتظار بي جاييه که اين حسن واس يه لحظه هم که شده آدم بشه . ديديم آقا بد جور داره سر و گوشش مي جنبه . رحيم رفت لب بوم که ببينه اين پسر به چي نيگا ميکنه . منم دنبالش رفتم . آره ديگه ، دختر همسايه بود . يه پيرهن صورتي خوشگل هم پوشيده بود و خدايي لعبتي بود واس خودش . هر آن منتظر بودم که رحيم يه داد بکشه سر حسن . ولي نخير . داش رحيمم انگار آره . کِريم و قلي و مرادم اومدن و شيش تايي نيشستيم زاغ سيا دختره رو چوب زدن ، که حسن قات زد که يعني چه و اول خودم ديدمش و اين حرفا ... خلاصه ما هم که يه مشت بي غم و خل و ديوونه . قرار شد واس تک زدن اين خانوم خانوما تاس بريزيم و يه قل دو قل بازي کنيم . آخر سر چي شد ؟ يکي از سنگا افتاد رو سر ننه حسن که تو حياط نشسته بود و ... چشمتون روز بد نبينه . چه دادايي ميزد !!! بعد هم با جارو افتاد دنبالمونو از خونه انداختمون بيرون . ما هم رفتيم و ... نوبتي واس همديگه قلاب مي گرفتيم و دختر همساده رو ديد مي زديم . بعدشم که خانوم خانوما رفت تو خونه ، ما هر چي به ننه حسن التماس کرديم که بذار بيايم تو ، گوشش بدهکار نبود که نبود . ما هم تا صبح مونديم تو کوچه و ترانه هاي ايرج رو خونديم و حالشو برديم : " ديگه توي اين خونه دلم تنگ اومد ، برو در و وا کن صداي زنگ اومد ، چقده خوبه وقتي که در وا بشه ، گل روي اون خوشگله پيدا بشه ، سخته انتظار باشه بي قرار دل من ، تنها بمونه پاييز و بهار دل من ، شب که ميشه چون هميشه ، توي خونه جاي او بود خالي ، بود خالي ، در پي او من که گشتم ، واي نمونده نه ديگه مرا حالي ، نه احوالي ، چي ميشه اگه يار نازم از در بياد ، انتظار من شب تار من سر بياد ... " البت اينم بگم که تا يه هفته همه مون يه سرماي درست و حسابي خورديم . ولي کي عين خيالش بود آخه ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:56  توسط شیوا  | 

اسم من حسنه. اما  معروفم به مشتی حسن. البته خیلی غلیظ مشتی نیستم چون بزرگ شده یه جاهایی دور و ور ناف تهرونم. خب حالا بگذریم. اصل ماجرا:

ننه حسن، از اون زنای زبر و زرنگه. از اونایی نیس که دست جلو شوهر دراز می کنن واس خرجی. خودش می تونس گلیم هم خودشو، هم همه ما فنقلی هاشو بکشه بیرون از خم رنگ. لابد می پرسین چه جوری. ننه تو کار پر ثواب تولیداتی بود، توی ترشی مخصوصا تبحر داش< به علاوه ي انواع و اقسام لواشک، آلوچه، سرکه و غیره...!!!!!(که مجال نیست اینجا!!!!!!)

خب شمام باید انصاف بدید دیگه … از قدیم ندیما گفتن: ننه رو بیبین، پسرو بیگیر!؟ (البت ورژن جدید پسرو بیبین، پدرو بیبین هم اومده که تو پست های بعدی ایشالا مفصلا در این باره در و گوهر پراکنده خواهد شد) ما ام به ننه حسن رفتیم و رفتیم تو کار ترش و ترشیده و ترشیده گیری…...

اینجا سر گذره … یکم پایین تر از ناف تهرون … یه بازاره و چن تا ریفیق فاب: ممد و حسن و رحیم و کریم … تسبیح گردون و سیبیل درشت، محافظ ترشی ها … نه، ببخشید، ناموس مردم

ما وقع:

حسن: مم … عجب درشته لامصب … چشممو بدجور گرفته، ول کن معامله ام نیس … فک می کنی چن ساله س؟

ممد: تو باز چش چرونی … اوه اوه … نکنه اونی رومی گی که داره با اکبرآقا قصاب دهن به دهن میذاره (!!!) سر تخفیف؟

حسن: آره بابا … چقده رسیده و تر تمیزه

ممد: هه … اونقده رسیده که دیگه له شده پاک … راحت 40 رو داره … چه طور باباش قلم پاشو خورد نمی کنه که میاد بیرون

حسن: انگاری دیگه پاک  ولش کرده به امون … لوطی های محل! پایه که هستی داش من؟!

ممد: بزن بریم، چارپایه تم!

.

حسن: سلام آبجی

هلوی پشت روبنده: اوا … علیک سلام … ترسوندیم … مزاحم نشین لطفا … من جایی قرار دارم … اینکاره هم نیستم!

ممد: اوهو … مگه از رو نعش ما رد شه کسی که بخواد با ناموس این محل قرار مدار بذاره … (لنگشو دور دستش حلقه می کنه) میری اندرونی یا آیت الله (همون رحیم خودمون بابا!) رو صدا کنم اندکی ارشادت کنه، به مقام رشادت و اینا نایل شی.

ه.پ.ر(!!!): هوی مرتیکه … حرف زبونتو بفهم … با دلاک حموم زنونه قرار دارم، مردک…! حالا خوب شد؟!!!

(پشت گوش ممد و حسن سرخ میشه)

حسن: خبه حالا ضعیفه، نمی خواد اینجا جلسه توجیهی بذاری برامون … ملتفتی که؟!!! حالا از این حرفا گذشته، شما که ماشالله هزار ماشالله، چشم شیطون کور، حالا دگه یه خانوم خیلی خیلی پخته شدین، قصد چیز ندارین؟ منظورم قصد چیزه…

(حسن حسابی دسپاچه شده … ممد آهی بلن از ته دل می کشه و میگه: قصد وصلت، خانوم خانوما آتیشی میشه)

ممد (با فریاد): اوه اوه … حسن نیگا … این لپ طلا تیزی درآورده

ه.پ.ر: (جیغ بنفش)  شما خجالت نمی کشید دو تا دو تا می یاید خواستگاری؟ هر کودوم نشد اون یکی؟ اصلا مگه من چن سالمه؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی نفس کش…………….

حسن (در حال د برو که رفتی رو به ممد): حیف شد، من الان میرم خودکشی میکنم. تا حالا کسی به من نه نگفته بود … زنیکه وامونده 60 ساله … مگه من چیم از دلاک حموم زنونه کمتره که با اون کوفتی قرار میذاره و با من نه…؟

ممد: خفه شو حسن … آبرو برامون نذاشتی

حسن: آب رو نذاشتم … آب زیر که هنوز داری، نداری؟!!!

ممد (قهقهه): نه حسنی … انگاری تو آدم بشو نیستی…!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:5  توسط نگار  | 

به نام حق
سلام عرض مي کنم خدمت رفقاي عزيز خودم . عليک . خدمتتون عارضم که اين جايي که اومديد رو واس دل خودمون راه انداختيم که توش حرفاي دلمون رو بينيويسيم . ما کي هستيم ؟؟؟ خب معرفي مي کنم خدمتتون . اصلا واس همين اومدم که يه شرح حالي از هر کدوم از برو بچ بهتون بگم تا بيشتر با هم آشنا بشيم ... البته نه ازون آشنايي ها ها !!! آره ، فهميدي چه ميگم . خب بريم سر اصل مطلب . قبلش معذرت ميخوايم اگه هر کدوممون تو متن هامون غلطي ، اشتباهي ، چيزي داشتيم . خلاصه شوما به بزرگي خودتون ما رو ببخش . بالاخره بي سواتيم ديگه ، چه ميشه کرد آخه .
خدمتتون عارضم که ما ، يعني بچه هاي گذر ِ بازار ، از همون اول با هم رفيق بوديم . کدوم اول ؟؟؟ اول زندگيمون ديگه . هممون تو همين محل به دنيا اومديم ، با هم بزرگ شديم ، با هم مدرسه رفتيم ، با هم شيشه ميشکونديم ، با هم سر و صدا راه مينداختيم ... آخ که چه دوروني داشتيم ... هي روزگار ... امان !!!
اول از همه از بزرگترينمون شروع مي کنم :
داش رحيم خودمون . ازون مرداي ناب روزگاره . متولد برج عقربه . تار ميزنه . جون شما ته لوطي هاي دنياس . بچه که بود آقاش عمر شو داد به شوما و رحيم رو با يه ننه و يه آبجي کوچيکه تنها گذاشت . ازون به بعد رحيم شد مرد خونه . ديپلمش رو که گرفت زد تو کار رانندگي و جاده و اين حرفا . الان دو تايي با هم کار مي کنيم . يه کاميون خريديم و با هم کار مي کنيم . خيلي زحمت آبجي شو کشيد . فرستادش دانشگاه و همه خرجاشم خودش داد . بعد هم که قرار شد آبجي ش بره سر خونه زندگيش باز هم همه خرج عروسي و جهاز رو خودش داد . چه روزايي بود . همه محل دعوت بودن عروسي . واس خودش عروسي شاهانه اي بود . به هر حال همين يه آبجي رو داشت خب . يکي بيشتر که نبود . 3 شبانه روز جشن بود و سور و سات بزن و برقص مون به پا بود . شب آخر هم دور از چشم بقيه جماعت کوچه و بازار چند قطره اشکي ريخت . آخ که اين رحيم دلش چقدر نازکه و مهربون . حالا هم يه خواهرزاده داره عين عروسک ميمونه . ميميره واسش . هرجا ميريم حتما واسش سوغاتي مي خره . وقتي هم ميرسيم خونه همچي ميدوه مياد بغلش ميکنه که انگار ننه يا باباشه . البت اگه منم همچي دايي داشتم همين کارو ميکردم . رحيمم ميشينه پاي حوض و دختر کوچولو رو ميشونه رو پاش و هي اون گيساش و ناز مي کنه و هي قربون صدقه ش ميره . يه کم هم از ظاهرش بگم . از همون جوونياش کلي خوش تيپ بود . سيبيل داره ، چي . بايد ببينيش . معتقده مرده و سيبيلش . البت اين حرف همه بچه هاي محله ولي رحيم خيلي بيشتر قبول داره اين حرفو . از وقتي هم که زديم تو کار جاده هر دو مون اين شکمامون يه کمکي اومده جلو . آخه چيز ديگه اي هم که هس اينه که مرده و شکمش . آخه مرد بي شکم هم شد مرد ؟؟؟ به قول آقام تمام ابهت مرد به اينه که وقتي يه جا نشسته دستش رو قلاب کنه بذاره رو شکمش و سيبيلاش رو هم هي تاب بده ، آره . از اخلاقشم بگم که همه چيز رو گفته باشم . اين رحيم ما خيلي خجالتيه و اصلا مستقيم تو صورت کسي ( مخصوصا ضعيفه جماعت ) نيگا نميکنه ( درست بر عکس حسن ) . خيلي هم حواسش به اين بي غيرتاس که يه وخ واس خانوماي محل ايجاد مزاحمت نکنن . واي که اگه بخواي باهاش يه فيلم ببيني . تا تو فيلم يه زن و مردي با هم تنها ميشن پا ميشه تيليويزيون رو خاموش ميکنه ، ميگه وقتي يه زن و مردي با هم تنها ميشن شيطون همون وراس و ميخواد گولشون بزنه . خلاصه از ما به شوما نصيحت ، با اين بنده خدا فيلم نبينيد که زهرمارتون ميشه . ميگه بازيگراي فيلم يا بايد همه زنباشن يا همه مرد که مشکلي نداشته باشه !!! چن وخ پيشا کِريم کارتون سيندرلا رو آورده بود ببينيم . نميدونيد با چه بدبختي اي نشونديمش . تا اين سيندرلا خانوم و آقاي شازده نزديک هم ميشدن داد و بيداد را مينداخت که آخه بي غيرتا ولم کنين ببينم حرف حسابش چيه . مراد و حسد از اينور اونور گرفته بودنش که اگه نگرفته بودنش ميزد تيليويزيون رو مي شکوند .  خلاصه ما که سر در نياورديم از کار اين مرد . بچه هاي محل بهش ميگن آيت الله . ورد زبونش "استغفرالله" و "لا اله الا الله" ست .
حالا بگم از مراد خودمون . متولد دي ماه . مراد عشق فيلمه و تيارت و سينما و شهر فرنگ و فردين و ايرج قادري و ... . طوري که يه مدت جو گربته بودش و مي گفت من مرات برقي ام . البت خودمونيم ها . کمم بي شباهت نبود . ماشالا قد ديلاقي داره و باريک ماريکه همچي . مرات 2 تا داداش داره و خودش از همه کوچيک تره . يکي از داداش هاش دکتره و اون يکي مهنس شده . ولي معلوم نيس چرا خودش هيچي نشد . ننه ش روز و شب گريه مي کرد که چرا اينم بچه به بقيه داشاش نرفته . از خدا که پنهون نيس ، از شوما چه پنهون ، وقتي مدرسه مي رفتيم ، مسيرمون از جلو مدرسه دخترونه بود . نه که هيزي اي چيزي بکنيم ها . من و رحيم و کِريم و مرات همش سعي مي کرديم اين حسن رو جمع کنيم . خب جوون بوديم و خام . خلاصه هر روز خاطرخواه يکي ميشد . تا ايکنه يه روز ديديم هر وقت ازينجا رد ميشيم مراد حال به حال ميشه همچي همچو . يه کم که دقيق شديم و هي گير داديم که رفيق آخه چته و اينحرفا ، کاشف به عمل اومد که بععععله !!! آقا خاطرخواه شدن . اونم چه خاطرخواهي اي . مگه مراد بازم شد همون مراد قبلي . خاطرخواه زري ، دختر اسرافيل خان شده بود . يکي از اعيوني هاي محله . ما هي مي گفتيم آخه اين دختر لقمه تو نيست . آقاش که نمياد اين دختر مثل ماه شب چارده رو بده به تو ديلاق و بي چيز !!! مي گفت درس ئي خونم ، کاره اي ميشمو بعد که پولدار شدم ميرمميگيرمش . ولي سال آخر که بوديم شنيديم که زري رو شوهر دادن . مراد تا 1 ماه تب کرد و خالش خراب شد و هيچ کس هم جز ما 4 تا نميدونستيم که چشه . امان ازين خاطر خواهي که چه با آدم نميکنه . ديگه درس و مقش رو ول کرد و رفت تو کار شعر و شاعري و ساز زدن . ننه ش ميگفت عاقت مي کنم اگه بري و مطرب شي . ولي مگه مي فهميد آخه ؟؟؟؟
بعدي داش حسنه گله . يه جورايي باش آشنا شديد . متولد برج جوزا . حسن تو ماها وضش بهتر از همه بود . آقاش چن تا حجره داره تو بازار . ديپلمش روکه گرفت چن سالي با آقاش کار ميکرد و ... . يه حاج آقايي پيدا شد که با فتواهاش ما رو و تموم اهل محلو بدبخت کرد . شايد بعدا قسمتي از رساله ايشون رو هم اينجا گذاشتيم . حسن کچل قصه ما هم از خدا خواسته شروع کرد به زن گرفتن و کامل کردن بسته هاي 4 تاييش . هر کي روميديد و خوشش ميومد ميگرفت . اوضاعي شده بود جون شما . تا اينکه آقاش کفت اگه نري دانشگاه نه خرجتو ميدم و نه کار بهت ميدم . اونم خوند و خوند تا که از رشته مهندسي برق دانشگاه طهرون قبول شد . نميدونيد تو محل چه خبر بود . ديگه تمام دخترا به طور داوطلبي ميومدن تا بلکه به مشدي حسن بتونه بسته هاش رو زودتر تکميل کنه . ولي خبر نداشتن که حميده بانو نامي تو دانشگاه عقل و دل مشدي ما رو برده و مشدي ديگه روز و شب آروم و قرار نداشت . بد جوري خاطر خواه شده بود . خوشحال شديم که بالاخره اين حسن ما هم داره آدم ميشه . انشاالله .
حالا بگم از داش کِريم . متولد برج سرطان . اين داش کِريم ، 2 تا آبجي داره و يه داش که خودش از همه بزرگتره . کِريم يه ويديو کلوپ داشت ته کوچه مون . معمولا بعدازظهرا اونجا جمع ميشديم . يادش بخير . يه روز يه بيلم تخيلي فضايي ديد و عشقش شد ستاره و ماه و آسمون و کهکشون . بعد با اينکه چن سال بود درس رو ول کرده بود نشست و خوند و تا يکي دو ماه ديگه هم قراره بره فرنگ درسشو ادامه بده . از آبادي پيزا واسش دعوت فرستادن واونم ميخواد که بره . به هر حال گذر عمره ديگه . بالاخره يه جايي بايد اين شيطنت ها تموم شن . اين داش کِريم ما خاطرخواهيشم مثل درس خوندنش قشنگه . ما که هنوز نفهميديم خاطر خواه کيه اينمرد !!!
يه کمم از قلي بگم که متولد برج جوزاس و اصلا هم هيز نيست . والاّ ما هم از دستش در امان نيستيم . موجوديه واس خودش که دومي نداره . خيلي هم به خودش ميرسه . رحيم که کلي از دستش کفريه که مرد آخه تو رو چه به کرم ضد آفتاب و ضد مهتاب و ضد کوفت و زهرمار ... . آخه مگه به گوشش ميره . نصف دختراي محل هم که خاطر خواشن . من نميدونم اين ضعيفه هاي امروزي چرا عقلشون رو ميدن به اين جوونا که ژيگولن ؟؟؟ اي بابا . ولي بايد اينم آدمش کنيم . شوما خيالت جم .
حالا از خودم بگم واستون . متولد برج ثورم و مخلص شوما اسمم محمده ولي بچه ها ممّد صدام ميکنن . شوما هم ممّد صدام کن . با رحيم تو کار جاده و کاميونيم و ازين راه گذران مي کنيم . آقام يه سوپرمارکت داره و يه آبجي کوچيکه هم دارم که کلاس نهمه . ننه م خيلي دوس داشت که برم دئانشگاه ، قبول هم شديم . با حسن قبول شديم . ولي منو چه به تکنولوژي . اينه که رفتم سي دل ِ خودم . از بچگي خاطرخواه يکي بودم که اونم همه رفقا ميشناسن جون شوما . استاد شجريان روميگم بابا . آره ديگه . همين ماه پيش هم با رحيم بالاخره رفتيمکنسرتش و اين لعبت خندان رو ديديم . چه شبي بود . با رحيم تا صبح تو کوچه بوديم و حال خودمونو مگه مي فهميديم .
ديگه نميدونم چي بگم . همه رو معرفي کردم ديگه . منتظر خاطراتمون باشيد . الان که اینجاییم ، دیگه سنی از همه مون گذشته ، ولی خاطراتمون همه قشنگن و باقی .
زت زياد .
مخلصيم .
تا بعد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:29  توسط شیوا  |