امشب، شب عروسی تنها نوهی دختر یکی یدونهی تاج الملوک خانوم، شازده قجری محلهمون بود و ممد رفته بود رو دوشم که ریسه ببنده و حیاط درندشت خونه رو ترگل ورگل کنه. نمدونم ریسه دوم بود یا سوم که یهو صدای مطربی کریم و مرات که یه دیگ رو سر و ته کرده بودن و حالا نزن و کی بزن از اون سر حیاط بلند شد و ممد بنا کرد رو دوشم قر ریختن! حالا هر چی من بهش میگم نکن مرتیکه، میوفتی میزنی هم خودتو هم ما رو ناکار میکنی، مگه گوشش بدهکار بود؟! این دخترام که لب حوض داشتن سیب و گلابی میشستن شده بودن واس ما قوز بالا قوز! کار و بارشون رو آب مونده، اونوخت هی ما رو نیگا میکردن و رو میگرفتن و نخودی میخندیدن! سیرک این مرغام نبودیم که شدیم! (هر چند به قول ممّد نامرد!، منم که چقد بدم میاد!!!) ”لامصب! بسه! آبرو نذاشتی برام!“ ”چیه؟ فوکولت تاب ور داش؟ یا نوک سیبیلت؟! الف میگم ابروت کمونه...“به خیر گذشت. ریسهها رو بستیم، رو تختا قالیچه انداختیم، قلیونا رو چاق کردیم و آخر سر رفتیم خدمت شازده خانم که: ”امری باشه؟“ اونم دست کشید رو سرمون و یه ”قربون پسرای رعنام برم“ انداخ تنگش و به هر کودوم چن قرون دسمزد داد و ”دستتون خوش قدم! برید به امون خدا ولی شب که صدای دیمبیلی دومبول عروسی رو شنیدین یه وخ سرتونو به چیز دیگهای گرم نکنین که مکدر میشم.“
همین که رسیدیم دم قهوهخونهی اکبرآقا، رحیمو دیدیم که بق کرده بود و با یه من عسلم نمیشد خوردش. صورتشم شده بود سفیدِ سفید. زدم پس کلهش و گفتم: ”چیه حاجی؟! یکی دیگه میخواد بره قاطی مرغا تو غمبرک زدی؟ بنال دردتو رفیق! بیریز بیرون!“ رحیم همین طور که داشت پس کلهشو که داغ شده بود میمالوند در اومد که: ”مرتیکهی لندهور قراضه، به کی میگی مرغ؟! اینا عینهو آبجیمونن. خوبه مثلا من به آبجی کوچیکهی ممد بگم مرغ؟!“ ممد همین جا یه اردنگی حواله رحیم و یه سقلمه نقد من کرد که: ”هوووی! شما دوتا! وختی دارید دعوا میکنید از خودتون مایه بذارید. از من و آبجی کوچیکهم خرج نکنید که کلامون میره تو هم!“
مرات که دیگه پاک قات زده بود از این همه قال و هوار و درست درمون نفهمیده بود این وسط کی مرغه، کی تخم مرغ، جلوی باریکتر شدن قضیه رو درز گرفت: ”شمام که هیچی حالیتون نیس! بیاید دهنمونو شیرین کنیم بابا! گشنهمونه! ناسلامتی عروسیه امشب!“ و شیکمشو مالوند.
اینو که گفت رحیم سرخ شد صورتش. داد زد که: ”مگه من مرده باشم که گلنار زن این مردک دیلاق فرنگی شه!“ ممد نیشش همین طوری که وا مونده بود، موند. انگار که یهو با پا کوبیده باشن تو صورتش. کِریم با چشای قلمبه شده اول به رحیم، بعد به ممد زل زد. مرات همینجوری که پس کلهشو میخاروند چایی رو از دست اکبرآقا گرفت که دسش سوخت و همهشو ریخت رو پای صابمونده من. من نمیفهمم یا پای من سر جاش نبود یا عقل مرات یه جایی خیلی دورتر از این حرفا. مث اینکه باید اینجا باشه، ولی بندرت! خب معلومه دیگه. همچی نعره زدم که ظرف سه سوت قهوهخونه خالی از سکنه شد. خودمم ترس ورم داشته بود دیگه آخراش! رحیم اما همینجوری میلرزید. ممد نفر اول سکوت (!) و شکست: ”نگفته بودی خاطرخواهی حاج آقا! بالاخره نمردیم و دیدیم این داشمون که یه عمر چپ و راستمون کرد که چشاتو درویش کن، دل خودش یه جا گیره. این رسمشه آخه؟ که به ما نگی گلنارو میخوای؟ اما داداش الان دیگه دیره. اسم این آقا دکتر رفته روش. امشب آخه عروسیشه مرد حسابی!“ ”خاطرخواهی کودومه ممد ؟ من و خاطرخواهی؟ گلنار جای آبجی منه! من فقط از این آق دکتر تر تمیز زیاد خوشم نمیاد. رفته فرنگ که رفته ... من که بازم اگه چیزیم شد میرم سراغ میرزا طبیب خودمون. نعشمم نمیذارم برسه دست این دکترای فکلی از فرنگ اومده. ”کِریم دوباره یه نگاه ملتفتی به ممّد انداخت و گفت: ”آره داشم. حق داری. منم ازش زیاد خوشم نمیاد. انگاری که خیال میکنه دکتر و مهنّس شدن راس راستی هفت خان رستمه !“ مرات که این دفعه تو دماغش دمبال جواب سوالاش میگشت گفت: ”آره. منم همینو به ننهم میگم همیشه. اونم میگه پس تو که واست آب خوردنه چرا تو هم مث داشات آدم نمیشی. منم میگم من کارای مهمتری دارم.“ من همینطو که داشتم خودمو فوت میکردم بل جنونی که میگف مراتو کله پا کنمش تو سماور گنده قهوهخونه، خفه شه، گفتم: ”آره. اوس کِریم تو این دنیای به این گندگی، تو رو انداخته ور دل من تا یواش یواش منو از زندگی ساقط کنی. چه کاری از این مهمتر که کار عزراییلو را میندازی. شیطونه میگه ...“ مرات که باز چشاشو چپ کرده بود و صداش تو دماغی شده بود، دوباره به نطق اومد که: ” نخیر! این حسن باز هیچی حالیش نیس. من میدونم چشه. چون ننهش واسش زن نمیگیره، اینطوری میکنه. هی میخواد دق دلیاشو سر من خالی کنه. واس همینه همیشه تشراشو به من میزنه.“ فک کردم اگه همین حالا دهنشو نبندم، کار به جاهای باریکتر میکشه. سریع گفتم:“ تو دیگه رو گچکاری مخت ماله نکش، نمیفهمی اینارو... مگه نمیبینی دیگه دوره ما سر اومده؟ دیگه کسی ما رو نمیپسنده. ندیدی اون وقت که خسرو تازه از فرنگ اومده بود، دخترای محل براش چی کار میکردن؟ منم به آقام گفتم منو برفسته فرنگ مهنّس شم بیام. آقام گف اگه مَردَم همین جا برم درس بخونم آدمی بشم واس خودم. گف فرنگ جای بدیه. خوشش نمیاد. حتما چیزی هس که نمیخواد من بدونم. ولی اگه رفتم و مهنّس شدم و برگشتم، یه مغازه وسط بازار باز میکنم و اسمشو میذارم ”الکتریکی مهنّس حسن و رفقا” کارمون میگیره و میتونیم هرچن تا که خواستیم زن بگیریم. بعدشم میزنیم تو کار ... ” نیگام که به ممد افتاد از خیالاتم پرت شدم بیرون. این ممدم بد نیگا میکنه یه وختایی ها ... کریم در اومد که: ”ول کنین این حرفارو. اکبرآقا چن تا چایی دیگه بیار واسمون.“ دیگه کسی چیزی نگفت و همه فقط هی زیرچشمی رحیمو نیگا میکردیم که سرشو انداخته بود پایین و انگار که میلرزید. فقط مرات انگار باز معلوم نبود کجا سیر میکرد واس خودش. نشسته بودیم که فرخ، داداش کوچیکه گلنار بدو بدو اومد تو قهوهخونه و شروع کرد تند تند چیز به هم بافتن. یه کم نیگاش کردم و داد زدم: “واستا، واستا ... از اول بگو بیبینیم چی شده. مگه دنبالتن بچه؟“ فرخ یه دقه واستاد و یه نفس گنده گرفت و ول کرد و گفت: “خان جونم فرستادهام که بیام پیداتون کنم. میگه زود بیاین.“ ممد گف: “ما که همه کارامونو کردیم که!“ فرخ دوباره تن تن گف: “من نمیدونم دیگه. پاشین بریم.“ مرات که انگار بالاخره به مراد دلش رسیده بود و با سرخوشی سرشو عقب برده بود تا به کشف تازهش زل بزنه، گفت:“ من که میگم شازده خانم بمون میگه بریم دمبال عروس از حموم بیاریمش...“ این مراتم که اصلا هیچی حالیش نیس ...
همینطور که تن تن میرفتیم، رحیم هی یه چیزایی با خودش میگفت که خوب نمیفهمیدم. اما اون وقتی که شازده خانم ازمون خواست بقچه دومادو واسش ببریم حموم، رحیم با دلخوری گف:“ ما که ساقدوشا یا رفیقای دوماد نیستیم!“ شازده خانم هم گف که قرار نیس ساقدوشای دوماد یا هیچ چیز دیگهش بشیم، فقط باهاس بقچهش رو ببریم حموم، چون ریفیقاش تا حالا نیومدهن و داره دیر میشه، بهتره ما زود ببریمش. بعد هم که اومدیم بیرون رحیم زیر لبی گف: “مگه ما نوکراشیم آخه؟“ این وسط مرات هم خیلی دمغ شده بود ولی...
رسیدیم جلو حموم. صدای دامبالی دیمبول ریفیقای دوماد از اون تو میومد. رفتیم تو. صمد حمومی رو صندلیش نشسته بود و چرت میزد. رحیم گلوشو چن بار صاف کرد تا بالاخره صمد حمومی از خواب پرید و یهو انگار که عزراییلو دیده باشه پرید و زود گف: “اینجا قُرُقه. مگه نمیدونید؟ قرقه.“ رحیم با دلخوری گف: “حالا انگار که ما هم میخواستیم بریم تو. اومدیم بقچه شازده دومادو بدیم و بریم.“ صمد حمومی گف: “خب بدید و برید. من بش میرسونم.“ رحیم برگشت و به من گف: “بقچه رو بده خدمت آقا که زودی بریم.“
- بقچه که دست من نیس که. دادمش به ممد. ممد بقچه رو بده آقا.
- دست منم نیس. دادمش به کِریم.
- دست منم نیس. دادمش مراد. مراد بقچه رو بده ... اِ ... پس مراد کوشِش؟
صمد حمومی یه چشغره حسابی بمون کرد و گف: “از اولشم دستتونو خونده بودم. یالّا برید بیرون. یالّا.“ اومدیم بیرون و رحیم یهو داد زد: “پس کو این بقچه کوفتی آخه؟ بقچه به اون گندگی رو چطور ناکار کردید آخه؟ حالا شازده خانم فک میکنه از عمد گمش کردیم یا ...“ کِریم که باز رفته بود تو فک گف: “گندهتر از بقچه رو گم کردیم. اصلا معلومه این مراد کدوم گوریه آخه؟“
تموم محل رو زیر و رو کردیم و بالاخره مراتو دیدیم که تکیه داده بود به دیفال و خوابش برده بود. یه لگد حوالهش کردم. دلم خنک شد. پرید و گف: “چی شده؟ عروس کجاس؟ عروسی تموم شد؟“ ممد گف: “آره بابا. امروز مراسم نومگذاری بچهشونه.“ مرات گف: “یعنی من این همه وقتو خواب بودم؟ میگما خیلی گشنمه. چیزی تو دم و دسگاتون هس من بخورم؟“ کِریم دستشو انداخت زیر بازوی مرات، کشیدش بالا و هوار زد که: “دِ پاشو مرد ناحسابی. عروس کیه. عروسی چیه؟ کجا یهو گورتو گم کردی آخه؟ بقچه دوماد کو؟“ مرات یه کم پس کلهشو خاروند و گف: “بقچه؟ آها. همون که شازده خانم بمون داد ببریمش حموم؟ دادیش به من دیگه. مگه یادت نیس؟“ کِریم چشاشو بست و گفت: “تو چی کارش کردی؟“ مرات دوباره رو زمین نشست و گف: “یادم نیس. توقع داری بعد این هف هش ده ماهی که خواب بودم، یادم بمونه؟“ داد زدم: “این همه ماه چیه آخه خربزه؟ امروز امشب عروسیه و دوماد تو حموم منتظر لباساشه. چی کار کردی بقچه رو؟“ ممد یه نیگا به قیافه نکرهی مرات انداخت و اونم نشست پیشش و گف: “فک کنم گاومون زاییده!!!“
شازده خانم با عصاش به هرجامون که میتونست کوفید. من که دیگه چشام تارِ تار شده بودهن. اونقد داد زد که گوشامم داشتن یادشون میرفت کارشونو. بد مصیبتی بود. شازده خانم داد میزد و داد میزد: “ ... یه کارو نمیتونین درست انجام بدین ... صد دفه بهتون نگفتم ... حالا دوماد باید با لنگ بیاد عروسی ... از فرنگ آورده بودن اون لباسارو ... من نمیفهمم شماها چه فایدهای دارین ... بیچارهن مادراتون ... تو که بزرگتر از همه شونی، عرضه نداشتی یه کارو درست انجام بدی؟“ رحیم یه کم خودشو تکون داد، ولی چیزی نگفت. از وقتی حرف لنگ پیش اومده بود، احساس کردم نیشش وا شده. هرچند به نظر من که فکر بدی هم نبود. شاید تو عروسی خودم گفتم همه با لنگ بیان. لااقل کلی میخندیم. ییهو یه صدایی از بیرون اومد، صد بار ترسناکتر از صدای شازده خانم. بعد در وا شد و ننه دوماد اومد تو و شروع کرد داد و بیداد کردن. ما هم که دیدیم هوا پسه، باریک شدیم و از در رفتیم بیرون که دیدیم مرات باز بامون نیست. منو فرستادن پیش، رفتم دیدم با دهن واز زل زده به ننه دوماد. گرفتمش و کشیدمش بیرون. من نمیدونم چرا بقیه همهش منو میفرستن دنبال مرات. به قول ننهم، مار از پونه بدش میاد، میره میگیردش...
رفتیم بیرون و تو حیاط منتظر وایسادیم. فرخ اومده بود و تو حیاط با توپش میکوبید به در و دیفال. ممد داد زد: “نکن بچه. از صب عینهو چی حمالی کردیم اینجاها رو بزک کردیما...“ فرخ به کارش ادامه داد و باز همونطوری که انگار پِیش بودن، گف: “عروسی بی عروسی. مادر دوماد گفت که از اولش به پسرش میگفته که دوس نداره از این خونواده زیرخاکی عروس بیاد خونهش که عرضه هیچی رو ندارن. خان جونم هم گف که خسرو پیش مراد که وایسه دیگه کسی نگاه خسرو نمیکنه و اصلا این خسروی تازه به دوران رسیده اصالت نداره و لایق دومادی این خاندان نیس. بعدش دیگه من دویدم بیرون که زودتر بساط عروسی رو جم کنم که همه بفهمن امشب عروسی نداریم...“ بعد با لگد زد زیر طشتی که پر سیب بود و همه سیبا رو ریخت تو حوض. رحیم آخی بلندی کشید و رفت که بشینه لب باغچه. نیگا ممد و کِریم کردم و بعد نیگا مرات که داشت یه سیبو گاز میزد و معلوم بود که اصلا تلاش نمیکنه گچکاری مخشو ماله بکشه. رنگ و روی رحیم برگشته بود و زیر لب میخوند: “گلنار، گلنار، کجایی که از غمت ناله میکند عاشق وفادار...“
نویسندگان : نگار و شیوا
طرح : آوا






