پهلوانان نمیمیرند ...
سر گذر نشسته بودیم و چشم انتظار. به قول ننهم، خدا خوب در و تخته رو جور میکنه. شده نقل حسن و مراد! آخه چرا باهاس خونه این دوتا الدنگ دیفال به دیفال هم باشه که سر وعده ماها زیر پامون چنار سبز شه. این وسطم نمیدونم کی رحیمو آتیش کرده بود که یه ریز داش نطق میکرد: ”... ناموس من و تو با ناموس مردم تو کوچه خیابون مگه توفیری داره؟ آقات حق داره خب ... ” حالا که خیلی بِیتر شده. اون اول اولاش اصلا نمیذاشت اسم آبجیای خودمونم تو جم بیاریم، چه رسه به ناموس مردم! القصه که این آقاجون من اون وسط مسطای بازار یه دکّون بزازی داره. هرازگاهیم که مجبوره بره سفر تا خرت و پرتای جدید بیاره واس دکّونش از هزار روز قبل شرو میکنه به نصیحت کردنم و سپردن مغازه و راه و چاه یاد دادن بم. آقاجون مدام میگه که درست نیس مرد عذب و جوون به ناموس مردم جنس قالب کنه و اینکه ناراحتی قلبی داره و خدا اون روزو نیاره که من و رفقام با هم واستیم در دکّون. ولی چون چارهی دیگهای هم نداره، وختایی که نیس، من جاش وایمیسّم. دیروزیا که داش میرف، کلی نصیحتم کرد و گف که فقط چار چشمی حواسم به مراد و حسن باشه که دسته گل به آب ندن دوباره.
صب زود تو خواب ناز بودم و داشتم ستارهها رو سیر میکردم که ییهو با یه اردنگی جانانه به خودم اومدم. وختی خوب چشامو وا کردم، دیدم ستارهها هَنو تنگ آسمون چیسبیدن و هی چشمک میزنن. در اومدم که: ”رحیم رو پشت بوم خونه ما چی کار میکنی؟ چرا نمیذاری بکپم آخه؟ تو هم شدی ننهم؟ الان که وخت سر گذر واستادن نیست که آخه!“ رحیم هیسی کرد و گف: ”یواش بابا. مگه یادت رفته مرد حسابی. قرار بود امروز جا آقات واستی تو دکّون. پاشو حاضر شو بریم. خودت گفتی بیام پِیِت که خواب نمونی.“ گفتم: ”مگه ساعت کِیه؟“ گف: ”چار صبه. دِ بجمبون یالا، دیره. حالا خواب چی میدیدی که نیشت تا اون ور بناگوشت وا بود؟“ جَلدی از جام پریدم و به روم نیاوردم که چیزی پرسیده. راس میگف، دیر بود. باهاس میرفتیم تا مردم از خونههاشون نزدن بیرون، جلو دکّونو رفت و روب کنیم و بشوریم.
بازم به قول ننهم، سالی که نکوست از بهارش پیداس. کِریم که حسابی توپش پر بود، در اومد که: ”پس اینا کی میخوان آدم بشن آخه؟ همه بازار الان سر کارشونن، ما اینجا علاف این دو تا ... بالاخره سر و کلهشون پیدا شد.“ یه نیگا کردم دیدم حسن و مراد دارن سلّونه سلّونه میان سمت ما. همچی تنگ هم را میرفتن و حسن هی تن تن یه چیزایی در گوش مراد میلافت. قضیه یه کم بودار بود. ولی کلا چون این دو تا همیشه خدا کاراشون بوداره کسی زیاد نگران نشد. وختی نزدیکتر شدن، دیدم حسن حسابی داغ کرده و مرادم که انگار یه کم باز داشت یه سری چیزا رو میفهمید! کِریم در اومد که: ”کدوم جهنم درهای بودین تا حالا؟ داره آفتاب میزنه دیگه.“ یه کم مرادو نیگا کرد، ولی انگار که مراد اصلا نفهمید که کِریم باهاشه، پس به حسن نیگا کرد و حسن یه کم این پا و اون پا کرد و فقط گفت: ”شرمنده!“
خلاصه را افتادیم سمت دکّون و به سلامتی و خوشی آب و جارومونو هم کردیم و نشستیم تو دکّون تا مشتریا یواش یواش سر و کلهشون پیدا شد. نمیدونم این آقاجون من چقد صبر و تحمل داره که با این ضعیفهها سر و کله میزنه! جون آدمو میگیرین تا یه چیزی پسندشون بشه ... وقت از کله ظهر گذشته بود که مشتری اومد دوباره. اینا همسادههای تازهمون بودهن که همین شب چله اومده بودن به این محل. ننه و دختر دو تایی اومده بودن بازار. مراد که تا اون موقع خفهخون گرفته بود و عجیب از سر صب صداش در نیومده بود، نیم نیگاهی به حسن انداخت و حسن عینهو لبو سرخ ِ سرخ شد. وقتی مشتریا رو را انداختیم، رحیم در اومد که: ”شوما دو تا چن وخته یه مرگیتون هس. بگید چه خبره مام ملتفت شیم.“ مراد سریع انگار که دنبالشن گف: ”خبر زیاد خاصی نیس، فقط...“ حسن نعره زد که: ”دِ درز بیگیر...“ رحیم گف: ”یا همین حالا میگید چه خبره یا هر چی دیدید از چش خودتون دیدید. نکنه باز چشچرونی کردید؟ ها حسن؟“ مراد دوباره با ذوق در اومد که: ”نه ... این دفه دیگه قضیه جدیه ... حسن ... ” حسن چشغرهی جانانهای به مراد رفت و مراد جَلدی درز گرف. مام همه تا ته و توی قضیه رو گرفتیم. گفتم: ”داششو دیدی؟ پهلوونیه واس خودش ... از وقتی اومدن من و رحیم و قلی، هر وخ میریم زورخونه، اونم اونجاس. حسابی خودشو تو دل مرشد جا کرده. لوطیایه واس خودش ... ” حسن مِنمِنکنون گف: ”خب منم میرم زورخونه پهلوون میشم ... کاری نداره که!“ رحیم در اومد که: ”زِکّی ... آقا رو ... با این شیکم سه لایه و غبغب چارلایه کجا میخوای بری؟ کباده و میل بلن کردن کار یه روز دو روز نیس که.“ مراد با سرخوشی گف: ”ولی ایندفه آقا حسابی خاطرخا شده ... میتونه حتی بیستونو هم از جا بکنه واس شیرینش...“ حسن که چشاش خیس شده بودن (نمیدونم از دست مراد یا ...!) گف: ”هر کاری بگی میکنم، فقط باهاس حسابی تو زورخونه گل بکارم!“ رحیم کشوندم یه کنار و گف: ”ممد جون! ما که همین یه دونه حسنو بیشتر نداریم که. امرو غروب بریم در زورخونه و گوشههاشو آب بدیم بیبینیم چیکا میشه کرد واس این بچه.“
در زورخونه رو که وا کردیم یه باد گرم یخ تکتک سیبیلامونو آب کرد. رامونو کشیدیم تا صحن اصلی زورخونه با قدمای گشاد و تالاپ تولوپی - که فک میکردیم مخصوص پهلووناس – چکون چکون رخصت رو از مش میزرا عبدالله، مرشد هیکلی و لپ گلی زورخونهی محلمون گرفتیم و نشستیم بر اکبر آقا قهوهچی. مرشد ضرب گرف که:
جان برتن مرد بيادب زندان است
هر كس كه ادب ندارد او حيوان است
از بيادبي كسي به جايي نرسيد
حقا كه ادب وظيفهی مردان است
من یه ”ناز نفست مرشد“ انداختم و یه پسگردنی به مراد زدم که کاش نمیزدم. چون دسش بیشتر فرو رف تو. حالم بهم خورد: ”یه روز گل میگیرم در اون آب انبارتو مراد!“ یهو همه جا واساد. از همه بدتر خیره شدن همه، حتی پهلوونای توی گود به ما چن نفر بود. خودمونو یکم کوچولو کردیم و خدا اموات مرشدو بیامرزه که قضیه رو سریع رف و رجو کرد و به دادمون رسید:
هر كار كه ميكني بگو بسم الله
تا جمله گناهان تو بخشد الله
تا جان به تنت هست همين را بر گوي
لا حول و لا قوه الا بالله
كشتي بگير تا بشوي پر دل و دلير
سنگ بگير تا نشوي خوار و ذليل
مراسم دیگه شروع شده بود. مرشد بلند و گرم میخوند و ضرب میگرفت. پهلوونا میچرخیدن و میچرخوندن و چرخ میزدن. اومدم از رحیم بپرسم که اینا پاشون تو پر و پاچهی هم گیر نمیکنه، که دیدم سرش گیج رفته و داره در به در دمبال مستراح میدوئه. ناچار دم بستم و نیگا کردم تا بالاخره تموم شد و مرشد اومد سمتمون. دست که میدادیم یکی از بند انگشتام بد صدایی در کرد. ولی خب دس من نبود دیگه، شرم از چی پس؟! مرات حسنو به مرشد نشون داد و گف: ”این آقا میخواد گلکاری و باغبونی را بنداز...“ رحیم محکم جلو دهنشو گرف و گف: ”آقا مرشد، حسن میخواد بیاد پهلوون شه. میشه؟“ مرشد زد رو دوش حسن و صدا زد: ”حسین آقا!“ همون همساده جدیدمون بود. حسن لرزید. چه شباهتی... مرشد رو کرد به حسین آقا و بش گفت که ریش و قیچی حسن دستشه و حسین آقا هم نگاه خریدارانهای به حسن انداخت و باهمهمون دست داد (دوباره یه صداهایی از دستم دراومد!). بعدش با یه لبخند ملیح به حسن گف: ”خوش اومدی پهلوون.“ چقد دلم واس حسن سوخت!
از اون روز به بعد کسی زیاد حسن رو با ما نمیدید. کلی دل همهمون واسش هندونه شده بود. واس اُشتُلُم پُشتُلُم کردناش، واس دعواهاش با مراد، واس چشچرونی کردناش، واس شکمسیری اومدناش ... خلاصه که فقط بعضی روزا که یه کم خسته و کوفتهتر نبود، میرفتیم خونهشون که یه نظر جمالشو بیبینیم لااقل. این میون ننهش هم خیلی شک کرده بود که چی شده که این بچه بالاخره داره میره قاطی آدما! من نمیفهمم مگه ما چمونه آخه؟ خلاصه کلی تو گوشش خوندیم که بابا، اگه خاطرخواهی و این دفه حرفت حرفه، پا پیش بذار. از طرفیم مرشد مدام آتیش شک ننهش رو داغتر میکرد که حسن عجیب داره خودشو نیشون میده و همین روزاس که کباده بدن دسش. خلاصه یه روز که نشسته بودیم رو پشت بوم خونه حسن اینا، دوباره بحث پا پیش گذاشتن حسن پیش اومد. گفتم: ”آخه لوطی تو که تا اینجاش عرقاتو ریختی، هیکل شوکول شدی، بقیهشم که فقط کار یه دسه گله دیگه ... که البت باید مواظب باشی آبش ندی ... مرد شو برو حرفتو بزن بش.“ رحیم شاکی شد که: ”همینش مونده ... یه دفه پاشه با تمبون کوتاه بره تو کوچه و بازار دیگه ... همینش مونده که خودش بره پا پیش بذاره. - رو به حسن - میشینی سر جات و اول ننهت رو میفرستی خونهشون که دختره رو بخواد واست ... دوره زمونه عوض شده ... شرم و حیا رو قورت دادن یه لیوان آبم روش ... ” من که دیدم طوطی رحیم باز داره شروع میکنه به چلچلی، سریع تکوندم: ”منم منظورم همین بود داش ... چرا شاکی میشی حالا ... داشتم میگفتم ... مگه آدم چن بار تو عمرش اینجور دل و دماغش به رعشه میفته؟“ حسن از جاش پرید و مشت زد به کف دسش: ”آره، پس چی؟! ... فردا ننهمو آتیش میکنم که بره واسم بخوادش ... ”
صب که شد من و رحیم رفتیم دمبال کارای دکّون آقام و مراد و قلی و کِریم با حسن رفتن تا هواشو داشته باشن. سر شب جلدی دکّونو بستیم و را افتادیم سمت قهوهخونه. هرچی نزدیکتر میشدیم صدای روزنومه خوندن همیشگی آمیرزا غلوم علی بلندتر میومد. تو قهوهخونه جا نبود دست ببری به کُلات و سری خم کنی. رفتیم سمت تخت همیشگی. کِریم و قلی و مراد نشسته بودن و عین آبجیم وختی ننه بش میگه کار داره نمتونه گیساشو شونه کنه، بق کرده بودن و لام تا کام حرف نمیزدن! حسن اونجا نبود. گفتم: ”حسن کجاس؟ رفته با ننهش حرف بزنه؟ شماها چتونه؟ برج زهر مار جای صفحه بت انداختن کریم؟“ مراد گف: ”پشم گوسفندای حسنو باد برد، کشتیاشم مصادره کردن به سلامتی.“ و دو دستی جوری کوبوند تو سرش که چشاش چپ شد و عطسهش گرف. رحیم در اومد که: ”قلی! این باز داره چه زری میزنه؟“ قلی گف: ”رفتیم تو زورخونه و منتظر اومدن حسین آقا بودیم. حسنم دل تو دلش نبود و هی به خودش میپیچید. اما داشی! نگفته بودم بت عجب خریه این زمونه؟! حسین آقا با یه بسّه نقل اومد و همه شروع کردن به تبریک گفتن. از مرشد که پرسیدیم چه خبره، یه نگاه سوزناک به حسن انداخ و بعد صاف کردن صداش گف آخر این برج عروسی آبجی حسین آقاس. ما رو میگی، گیج و ویج یه تار سیبیلمونو کندیم که بیبینیم خوابه یا بیداری ... بیبین رحیم! هنو جاش مونده!“ و سرشو کج کرد که بمون نشون بده. نافرم سرخ شده بود، تا اومد دلم بسوزه، رحیم گوش قلی رو محکم کشید و داد زد سرش: ”مرتیکه! حسن چی شد؟ کودوم گوری ردشو نفله کردین آخه؟“ کریم ادامه داد: ”مرشد که رف تا به خودمون جمبیدیم دیدیم حسن نیس. از اون موقع هم اگه شتر با بارش میدونه کجاس مام میدونیم.“ رحیم نشست و گفت: ”بیچاره فرهاد...“
اون سه تا رو راهی کردیم خونه و قول دادیم با رحیم پیداش میکنیم. من آخه میدونستم کجاس. هر وخ دلش میگرف میرف پشت آخرین ردیف خونههای محل که خط قطار کشیده بودن، یه کنار مینشس و با سنگایی که درازکش از میون ریلا دسچین کرده بود یه قل دو قل بازی میکرد. از بچگی کارش همین بود وختی نک و نوک در میاورد و قهر میکرد مثلا ... چه زود گذش اون دورون اوس کِریم ... خبه دیگه حالا ... مرد گنده ... اون شب ولی دراز کشیده بود رو به سقف آسمون و واس ستارههای خدا خیالای خام میباف ناقلا! اینو که بش گفتیم و فهمید سر رسیدیم سریع بلن شد و اشکاشو و دماغشو با چین آستینش خشک کرد و با خندهی شرورانهی حسنیش تو هوا دور خوشهی پروینو خط قرمز کشید و گف: ”این مال خود خودمه! آقایون از بقیه انتخاب کنن وگرنه پهلوون حسن کباده رو رو سرشون عین دونه تسبیح ریز ریز میکنه!“
رحیم قهقه زد و انداخ که: ”گلنار تو دم و دسگای این ستارهجاتتون نیس؟!“ من و حسن شاخمون رف هوا! این اولین باری بود که رحیم از یارش تو جمع دوستی حرف میزد. شب بزرگی بود. شب دوباره زاییدن و زاییده شدن!! اما اینبار گاو نبودکه شکوفههای هلو بود تو دلامون...!
برای اطلاعات بیشتر دربارهی زورخانه:
http://www.ichodoc.ir/p-a/CHANGED/56/HTML/56-55.HTM
نویسندگان : نگار و شیوا
طرح : آوا









