
تو محل ما یه آدم درست و حسابی ام باشه همین آمیرزا غلوم علیه. با سوات و کمالات و حلاوات و افاضات و اضافات و خلاصه هر چی بگم کم گفتم از این مرد.
هر روز بعد از ظهر وخت پایین کشیدن کرکره های بازار می ره قهوه خونه سر گذر که همش دو قدم اونورتر دکون نمدمالیشه و روزنومه صبحو بلن بلن واسه اهل محل روخونی می کنه. ماشالاش باشه چه صدای بگیری ام داره. موقع خوندنش همه سر تا پا گوش می شن و تا نقطه آخر خبرای دربار تموم نشه لب به دیشلمه لب سوز و لب دوز حاج اکبر آقا با اون سماور بزرگ طلاش نمی زنن. من موندم چرا این تیکه جواهر نرفته وزیر وکیلی چیزی بشه و مونده کنج دکون نمدمالیش و از صب تا شب با یه مشت (نفر) شتر و متعلقاتش ور میره.
یه وختایی هم با رفقا میریم و میشینیم تو قهوه خونه، به گوش دادن رادیو . عجب چیزیه این رادیو. وقتی موسیقی میذاره صدا نفس کشیدنمونم نمیاد .
القصه حوالی همین روزای آخر اردیبهشت بود که لم داده بودم رو تخت پشت حوض قهوه خونه و داشتم از شما چه پنهون کوچه رو دید می زدم. دم غروب ، رفت و اومد تو بازار زیاده ... آمار می گرفتم یه وخ کم و کسری پیش نیاد که یهو مراد با اون شیکم قلمبه ش پرید رو تخت:
- دِ مرد ناحسابی! یه کاری نکن پرتمون کنن بیرون ها ... مردم دارن روزنومه گوش میدن. مگه کری؟ نمی بینی؟!
- خیله خب بابا! تو که بیشتر زدی زیر غلغل! بیبین چی می گم. یه هفته دیگه تولد ممده. بالاخره باید انرژی بشکن و پشتک وارومون از یه جایی بیاد یا نه؟ ها؟ رفتم وردست عباس آقا قناد کار یاد بیگیرم برا تولدش کیک درس کنیم.
- تو یه هفته ای خیلی هنر کنی بتونی خوب آرد الک کنی ...
- چی می گی توام هیچی حالیت نیس. اوسام کلی دوسم داره. از صب تا شب خامه میده بم بخورم. اصلا من برا این کار به دنیا اومدم!
- توام که همش به فکر اون شیکم وامونده تی ... به! داش رحیم گل و گلدون ...
- سلام رفقا! چطوری حسن؟ مراد اون خامه چیه رو سیبیل و سر و لباست؟ تو گنج غلت زدی؟!
- رفته قنادی شاگردی که برا تولد ممد بتونه کیک درس کنه بش بدیم ... جون خودش ...
- چی می گی توام هیچی حالیت نیس. اوسام کلی دوسم...
- دعوا بسه ... های حسن! تو پاشو اینور بشین! سرتو چرخوندی نچرخوندی ها ... پس این ممد کجاست ... هرچی میگم من نیستم حواست به این حسن باشه ، مگه گوش میده ؟ میخواد یکی خودشو بپاد ...
- نمدونم ... گفت میخواد آبجیشو ببره نمیدونم کجا ... زود برمیگرده ...
- خب، حالا ممد و آبجیشو ول کن ببینم چی می گفتی ... آره همین روزا ممد دنیا میاد ... عاشق رادیو و ساز و آوازه. مگه ندیدی خوش داره کشیک که وامیسه سر هشتی قهوه خونه و لنگ میچرخونه دور دستش یا شبا دراز می کشه رو بهارخواب، ماه و ستاره های آسمونو می شمره و ... و ... خلاصه همیشه باید یکی زیر گوشش یه چیزی بخونه.
- خوبه ولی آخه با کودوم پول؟ با ماچ و قربونت برم که حتی نمی ذارن پیچ زلفشو بچرخونیم، چه رسد به گرفتنش!
- حسن هیچی حالیش نیس! باز شروع کرد!
- جلو بچه بده اینطور حرف زدن ( با سرش مرادو نشون داد که داشت با سیبیلش ور می رفت و چشاش چپ شده بود ... )
- مث مرد کار می کنیم.
- حمالی نباشه، هر چی باشه ...
- امروز یکی اومد پیشم. می گف نمدونم جورناجوره ... جول ورنه ... جک و ... نه، این نه ... جادو جمبلیه ... خلاصه تو روزنومه آمیرزا غلوم علی می نویسه ...
- جورنالیست ...
- آره، آره، همین ... جون کلوم این که جورکشیده نالانی بود بنده خدا. می گف تو این یه ماهه پن شیش باره یه عده آدم زبون نفهم لات سیبیلو (البته دور از جون شما باشه) می ریزن تو دفترشون و همه چیو بهم می ریزن. اینام هر بار با هزار زور زدن روزنومه شونو سرپا نیگه می دارن. اما دیگه خسته شدن و می خوان غلبه شون مثل شه ...
- مقابله به مثل کنن ...
- خبه حالا! ننه ایرادی! خواست یه چن وخ وایسیم کیشیک بدیم که این قاسم رییس و دار و دسته ش ازمون بترسن و در برن و دیگه پس کله شونوم نیگا نکنن که یه وخ دوباره ما رو بیبینن و دوباره باز بترسن و در برن ... پول خوبی توشه ...
سرتونو چه درد بدم. فردا سحر گیساشو شونه نزده، پاشنه هامونو کشیدیم بالا و پیش به سوی لاله زار ... عجب جاییه این راسته ... آدم دلش همچی قیلی ویلی میره این ضعیفه های رنگی رنگی رو که می بینه ... هر چند هر وقت میریم اونجا این رحیم اونقد میگه استغفرالله که زهرمار آدم می کنه ...
- رحیم بیبین سینما چی داره ؟ اینکه داش فردین خودمونه که ... میخوای روز تولد ممد بیایم سینما ؟ خیلی وخته ها نیومدیم ...
- من که میدونم تو چه مرگته که ... حالا بذ بیبینیم این داشمون چی میگه ...
- باشه بابا ... چیزی نگفتم که ... پیرن صورتی دل منو بردی ... کشتی تو منو غممو نخوردی ...
- عربده نزن بابا ... حالا این وسط مگه وقت این حرفاس آخه ؟ ... نیگا بقیه چه خوش اطوار را میرن ... ما رو بیبین تو رو خدا ...
- باشه داش رحیم ... شوما قات نزن ... یواش میخونم ... دیگه با غضب منو نیگا نکن ... دیگه روزگارمو سیا نکن ...
- استغفرالله ...
مخلص کلوم اینکه هرطور بود دفتر روزنومه این داشمونو پیدا کردیم ... عجب جایی بود ... تو عمرم اون همه کتاب ییهویی یه جا ندیده بودم ... داشتیم با کریم ، با دهنی که چنان باز بود که همه امعا و احشامون معلوم بود در و دیوارو قورت میدادیم که رحیم گلوشو صاف کرد و تازه فهمیدیم کی هستیم و کجاییم ...
- آقای رحیم مطمئنید اینا آدمش هستن ؟
- زکی ... این چرا اینقد تیتیشه رحیم ؟
- حسن می بندی یا ... ؟
- من که چیزی نگفتم ... آره داش من ... هر کاری بخوای می کنیم ... البت شرط داره ... ما فقط کارایی رو می کنیم که شرافتمون به خطر نیفته ... حالیته که چی میگم ؟
- بله آقا ... من فقط ازتون میخوام که مدت زمانی اینجاها باشید ، بلکه شاید این اراذلی که روزگار ما رو سیاه کردند ، کمی شرمنده بشند و دست ازین کارای قبیحشون بردارند ...
ییهو این وسط قلی که باهاس زود تر ازینا نطقش وا میشد دراومد :
- خیالت تخت ... این بی مراما کم به مام نامردی نکردن ... کلا تو ذاتشونه که اینقد ...
- خب پس ... من به شما اطمینان دارم ... امیدوارم باعث شرمندگی ما نشید ...
- گفتم که خیالت تخت ... چن بار میگن ؟
- ببخشید ... منظور بدی نداشتم ... من یه پولی به عنوان پیش پرداخت بهتون میدم ... بقیه ش باشه برای وقتی که کار تموم میشه ...
- باشه آقای جان وال جان ... من ازین بچه ها امینم ... شوما هم سر قولت وایسا ...
خلاصه اومدیم بیرون ... یه راست رفتیم قهوه خونه حاج اکبر ... ممدم اونجا بود ...
- کدوم ... لااله الا الله ... کجا بودید آخه ... تموم بازارو گشتم ...
- رفته بودیم پی یه لقمه نون ...
- همه با هم ... کمتون نشه یه وخت !
رحیم چشم و ابرویی بالا پایین کرد و گفت :
- نه داش ... توام خواستی بیا ... خوش میذگره ...
همچن موقع قاسم و دار و دسته ش اومدن تو ...
- داش قاسم چه بویی میاد اینجا ...
- آره ... مگه چه خبره ... اُه اُه ... بیبینین کیا اینجان ...
- من که پیش تر گفتم ... بوگندشون تا هفت تا محل میاد ... حاج اکبر ، نبینم مشتریات اینا باشن ...
رحیم به زور قلی رو گرفته بود و ممد به زور مرادو ... منم خودمو گرفتم و جوری که همه بشنفن گفتم : " ما که میدونیم درد اینا چیه ... "
اگه قاسم رییس بدونه چه بلایی میخواد سرش بیاد ، اینقد کرکری نمیخونه ...
تو راه خونه کلی با ممد حرف زدم و راضیش کردم که باهامون بیاد سر کار تازه مون ...
- بابا ... ممد ... ما که همیشه سر گذر وایمیسیم ... خیال کن اونجام سر گذر ... تازه بهتره که ...
- واس تو شاید بیتر باشه حسنی ... ولی واس ما نه ... بابا اونجا اصلا آدم کیفور نمیشه ...آدم یه طوریش میشه ...
- ریفیق این کاره رو رحیم پیدا کرده ... همه مون هم میریم ... تو که نمیخوای تنهایی وایسی سر گذر ؟ ... هان ... میخوای ؟
- چی بگم ...
- چی بگم نداریم ... میای ...
صبح زود از رو پشت بوم رفتم سراغ ممد ... به زور بیدارش کردم و را افتادیم سمت زورخونه ... آخه قراربود اونجا منتظر بقیه شیم ... را افتادیم سمت لاله زار و این وسط رحیم هی بهم چش غره می رفت ... رسیدیم اونجا و بیرون وایسادیم ... واقعا نمیدونم چرا این ممد میگه اینجا آدم دلش می گیره ... من که میگم خیلی خوش آب و رنگه ...
- رحیم ؟
- هان ؟
- یواش بابا ... ممد نشنوه ... میگم خریدی اونو ؟
- نه هنو ... بذ حقوقمونو بیگیریم ... آی قلی ... نیشت چرا وازه ؟
- میگم چرا یارو ، تیتیشو میگم ... چرا اینقد چرب و چیلی بود ؟ ... اونوقت ننه م به من میگه تند تند برو حموم ... اینو ببینه احتمالا تو خونه هم راش نمیده ...
- نه بابا اینطوریام نیس ... میگن نمیدونم چی چیه ... از فرنگیا یاد گرفتن ...
- مُده ... اینو آقا سلیمون می گفت ... می گفت از وختی این فرنگیا این قرتی بازیا رو یاد این مردم دادن ، دیگه نمیتونه کله هر کسی رو با کاسه ...
- حسن اونا کین دارن میان ؟
- کیا رو میگی داش ؟ ... اینجا همه دارن میان خب ...
- دِ مزخرف نگو حسن ... منم می بینمشون داش رحیم ... انگار مثل ما لوطی ان ...
- نه بابا مراد ... انگار دار و دسته قاسم رییسن ...
- آره ... کریم درست میگه ... منم می بینمشون ... یه چیزی هم دستشونه ...
- چماق دستشونه دیگه ... پس فک کردی با گل و شیرینی میان دعوا ؟
- آخ گفتی شیرینی ... عباس آقا انداختم بیرون ... گفت صد رحمت به حسن کچل و کلی داد و بیداد کرد ... منم اومدم بیرون ...
- عباس آقا چی کار من داره آخه ؟
- اونارو ول کنید حالا ... اینارو بیچسبید .. خوب حواستونو جم کنیدا ... الانه که باهاس غیرتتونو نیشونه این لاکردارا بدید ...
اولش یه کم گرخیدم ... اما بعدش که دیدم ده ، سینزده نفر بیشتر نیستن ، خیالم راحت شد ... اولش ما رو هل دادن و چن تاشون دویدن بالا ... رحیم و قلی موندن پایینو بقیه تیز رفتیم بالا ... یه کم بعد هم رحیم و قلی دنبال کاظم و جلال دوییدن و اومدن بالا ... هرچی دم دستمون میومد برمیداشتیم و می کوبیدیم تو سر و کله هم ... یه چن بار فکر کردم قلی زد تو سرم ... ولی تو اون گیر و دار معلوم نبود کی دوسته و کی دشمن ... خودم هم دو سه بار با یه کتاب خیلی گنده زدم تو صورت ممد ، یه بارم اشتباهی دست مرادو گاز گرفتم که داشت خفه م می کرد ... ولی در هر حال کلی تفریح کردیم ... همه جا پر کاغذ شده بود و دو تا میزم دمر شده بودن ... یواش یواش همه شون از ترسشون دمشونو گذاشتن رو کولشونو رفتن ... همین موقع تیتیش اومد و وقتی دید که اونا فرار کرده ن ، اول از خوشحالی پوستش گل انداخت و سرخ شد ... البت بعدش به رحیم که گفتم فک کنم یه کم سرخاب مالیده بود ، اونم اون رنگی شد ... بعد همچی رنگش سفید شد که فهمیدم سفیداب هم بعله ... بعد شروع کرد از خوشی به عربده کشیدن و ما هم برگشتیم خونه تا تنهایی بیشتر شادی و تفریح کنه ... خیلی هم خوشحال بودیم ، آخه یه کم دیگه پول بیشتر داد و گفت که دیگه اونورا آفتابی نشیم ... واقعا که چقد این تیتیش آدم خوبی بود ... منو بگو که چقد ازش بدم میومد !
نویسندگان : نگار و شیوا
طرح : آوا






